قاصد سلدوز


🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁



تازه ترین مطلبی که نوشتم

یک خاطره از زشتی های 

غیبت هست. این اتفاق برای خودم خیلی

تاثیر گذار بود. امیدوارم شما هم استفاده کنید واز سادگی بیانش خوشتون بیاد.

این داستان عین واقعیته..

    واما خاطره ی من



توی دفتر ی که قبلا کار میکردم. گوشام به شنیدن غیبت عادت کرده بود. اوستا خانم ما یکم کنجکاو بود و گهگاهی از مردم درباره ی چیزایی که تعریف میکردن بیشتر میپرسید. بعضی از مشتری های ثابتمون هم 

اونجا رو پاتوق خودشون

کرده بودن وگهگاهی که از جلو دفتر رد میشدن می اومدن یه ربع، ده دقیقه ای

می نشستن و اوستا خانم تخلیه ی اطلاعاتی شون میکرد.منم اعتراض میکردم یا نه، به حالش فرق نمیکرد

اون سوالاتشو میکرد و مشتری ها هم

با کمال میل پاسخگو میشدن.

 آقای علیزاده یکی از این مشتریا بود

که اتفاقا آدم خوبی بنظر میرسید

خیلی ریز و آروم ومتین حرف میزدو گاهی از اتفاقات اداری و گهگاهی از حوادث محل کارش برامون خبر می آورد

روزی از روزهای ماه رمضان،توی دفتر تنها بودم و آقای علیزاده بجز اینجانب مخاطب پیدا نکرد.

یکم از خصوصیات یکی از کارمندان محل کارش مثلا آقا ابراهیم که از قضا فامیل داداشم بود تعریف کرد.

گفت آقای فلانی که فکر کنم فامیل شما هم باشه خودشو دست بالامیگیره

دقیق یادم نیست بنظرم گفت یکم مغروره

اتفاقا مدتی قبل، منبع موثقی به نقل از خانمشون به من رسونده بودن که آقا ابراهیم خشک ومقرراتی تشریف  دارن.

منم ...

حرفای آقای علیزاده رو که میگفت فلانی اینطوریه.. فقط فقط با یک جمله کامل کردم. گفتم ؛بله منم شنیدم.

تا آخر روز همه ی اون صحبت ها رو فراموش کردم.برگشتم خونه.

 افطار وخواب شبانه وسحری.. گذشت.

بعد از خوردن سحری نماز خوندمو خوابیدم. تازه خوابم برده بود

که گفتن در میزنن. منم منتظر بودم ببینم کیه ؟ خواهرم با آرامشی که هیچ وقت در اینجور مواقع ازش سراغ نداشتم اومد و گفت پاشو ابراهیم فلانیه اومده تو صورتت تف کنه. ای داد بیداد..

دنیا رو سرم خراب شد یادم افتاد غیبتشو کردم. تمام تنم از ترس روبرو شدن با آقا ابراهیم به لرزه افتاد

قلبم داشت کنده میشد!!!

از تف اش نمیترسیدم. از روبرو شدن بایک مرد غریبه که هیچ دخلی به زندگی من نداشت ومن پیش یه آقای  غریبه تر، غیبتشو کرده بودم وحالا اومده بود از من چراشو بپرسه ، لرزه ی وحشتناکی به جونم افتاده بود...خواستم از رخت خواب بلند بشم که..

 با دست و پای لرزون و نفس ناله داری در حالیکه

صدای قلبمو میشنیدم...

از خواب پریدم.😰😰😰


آخه ییییششش!!  🙏 🙏 🙏 🙏

داشتم خواب میدیدم

باورم نمیشد،هنوز تنم میلرزید

حالم که جا اومد یواش یواش حاضر شدم برم دفتر. خدا خدا میکردم

یه جوری بتونم حرفی که زدمو جبران کنم. اتفاقا یکی دو ساعت بعدش

آقای علیزاده دوباره اومد دفتر

گفتم از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون!! بخاطر حرف دیروزم همچین خوابی دیدم. الانم حجت رو تموم میکنم

همه ی حرفایی که زدمو پس میگیرم.

آقای علیزاده با حالتی که رامبد جوان  تو برنامه ی خندوانه به خودش میگیره گفت؛خانم فلانی شما خییییلی آدم خوبی هستی، خیییلییی

اگه بدونید تو اون اداره چه کارها که نمیکنن!!اونوقت این یه ذره حرف،

شمارو به این روز انداخته...

گفتم خبر دارم چه کارایی میشه

"آخه  یه سال قبلش تو همون اداره یک نفری دو ملیون پول محصول داداشمو دو لپی خورد یه آبم روش. داداشمم حلالش نکردو همون سال اون آقاهه سکته کردو پولایی که بالا

کشیده بود خرج دوا درمون خودش کرد.."

خبر دارم چه کارایی میشه

ولی به من ربطی نداره الان تنها

چیزی که به من مربوط میشه

پس گرفتنه حرفامه و امیدوارم

آقا ابراهیم حلالم کنه.



  • اکرام




سال ها بود دلم زیارت می خواست
ولی برای مسافرت اجازه ی پدر لازم بود
هر بار هربار که با پدرم مطرح میکردم 
اجازه نمیداد و میگفت خودمون که رفتیم می بریمت. اینو که میشنیدم مغزم سوت میکشید،به یاد داشتم مادرم همیشه میگفت مادر بزرگتون با آرزوی زیارت امام رضا از دنیا رفت.
و عزیز دیگه ای هم همین طور.
وعزیز دیگه ای  داشتیم که مدت هابود آرزوی دعا کردن برای شفاش، کنار  حرم امام رضا به دلم حسرت شده بود.
انتظار داشتم بخاطر همه ی اینا پدرم راضی بشه با هیات بریم زیارت
ولی هر بار، این خواسته ی پر سر وصدا  با عدم موافقت پدرم و اشک های حسرت من تموم می شد.
نزدیک 10 سال به هوای هر کاروانی که میرفتن قم یا مشهد  درد دلمون تازه میشد.
از ما اجبار بود و از پدر انکار.
روزی از روزها پدرم بیمار شد
به حساب چرتکه ی دقیق مادرم
 پدر  4ماه بجز آب چیزی از گلوش پایین نرفت و 8ماه کامل بیماریش طول کشید
نزدیک سال نو تقریبا 5ماه بود که پدرم بخاطر بیماری عفونی زمینگیر شده بود.
دیدنش در اون حالت ،خیلی عذاب آور بود
هیچکدوم از اهالی منزل  دیگه روحیه ی سالمی نداشتیم. بخاطر گریه های سوزناکی که سوغات افسردگیش بود  دور و برش
خالی تر می شد. روز عید بود خواهرم توی هال سفره ی هفت سین انداخته بود و همه دورش منتظر سال تحویل بودیم
اون دقیقه های تحول، دلم نیومد پدرم اتاق تنها بمونه.
به حال بقیه فرق نمی کرد ولی پدرم تنها بود رفتم کنارش نشستم،خیلی سال بود دستشو با محبت نگرفته بودم، تبسم زدم و گفتم آقااا  برا ما هم دعا کن.
گریه کرد و منم با گریه ش همراه شدم
اون دقایق یکی از تاریخی ترین تصاویر زندگیم بود. فرداش وقتی خاله ها برای عید دیدنی اومدن خونه مون گفتن که پس فردا مسافر قم هستیم.
یه تعارفی هم به مازدن.
طبق معمول اسم زیارت دلمو به لرزه انداخت. هیچ کس توی اون موقعیت، احتمال نمیداد کسی راضی به رفتن ما بشه. خونه ی ما تا اون سال تنها کسی که زیارت نرفته بود من بودم.با تشویق های خواهرم خواستم  برای امتحان هم که شده یک بار پیش خانواده مطرح کنم. 
بر خلاف باورمون پدر ایندفعه رضایت داد و گفت؛ برید برا من دعا کنید.
با این حرفش دیگه حجت برای برادرها هم تموم شد ومن وخواهرم یک روزه کارامونو ردیف کردیم.چون عیدی داشتیم از بابت پول بلیط ها وخرجی راه خیالمون راحت بود.عصری که راه افتادیم پدرم حالش خراب بود.
دوباره تب ولرزش عود کرده بود و
هذیان میگفت.
برادرم نگاهی به ما کرد،ولی وقتی ذوق ما رو برا زیارت دید دلش نیومد بگه نرید.
برای اینکه به اتوبوس برسیم مارو تا سه راهی جاده برد وما دوتا خواهر تا لحظه ی آخر از ترس منصرف شدنشون دلمون تلپ تلپ میزد.
اتوبوس که حرکت کرد تازه باورم شد در سن 29سالگی برای اولین بار راهی زیارت شدم. با اینکه شب قبلش بیشتراز 3ساعت نخوابیده بودیم از هیجان خوابم نمی برد.
تمام راه عین بلدرچین چشمم به جاده بود. 
بالاخره ساعت 4صبح  انتظار به سر رسید رسیدیم قم و من چون هنوز حرم حضرت معصومه(س) را ندیده بودم
هر مسجد بزرگی که از دور نورش می تابید فکر میکردم حرمه
تابرسیم حرم خانم فاطمه ی معصومه(س)، دوسه بار به نیت ایشان باقلب لرزان مساجد رو سلام دادم.
روز اول تا پایان شب  مهمون حرم بی بی بودیم. وساعت ها کنار ضریحشون صفا کردیم.
شب دوم مهمان آقامون شدیم.
دوتا خواهر بعده زیارت نشستیم به انتظار دعای کمیل.
خستگی راه شایدم شوق زیارت شماره ی روزهای سال رو از خاطرم برده بود.
اولین جمله ای که مداح گفت این بود؛
"اولین شب جمعه ی ساله"...
یک لحظه انگار تلنگر خوردم باورم نمیشد اولین شب عمرم بود که من مسجد جمکران بودم. 
اولین شب جمعه ی سال !!!
دوباره مداح گفت یقین بدون کسی خواسته اینجا باشی
بعد از اون همه سال اشک ریختن، شبیه معجزه بود و حالا یک نفر داشت از بلند گو یقین من  رو فریاد میزد .ولی چرا ...
مگه من چه کار کرده بودم
که این همه سال از عمل بهش غافل بودم
"شاید دل پدری رو به دست آوردی"
باز هم صدای مداح بود ولی کمی بغض آلود
دیگه اشک امانم نداد
 تازه فهمیدم من بخاطر پدرم اونجا هستم.

  • اکرام

🌹🌹دوستای گلم سلام

به مناسبت عید مبعث یک خاطره ی آموزنده از خودم براتون نوشتم

امیدوارم خوشتون بیاد.🌹🌹


کلاس سوم،چهارم ابتدایی بودم

با دختر عموم داشتیم تو کوچه شعر نماز و تمرین میکردیم

          

       "نماز"


سحر طی شد موذن بانگ برداشت 

زجا برخیز هنگام نماز است

ز هر گلدسته ای آواز برخواست در رحمت به سوی خلق باز است

اگر خواهی نشاط صبحدم را به آداب مسلمانی وضوکن

اگر خواهی که با یاد خداوند تمام لحظه ها دل گیرد آرام

اگرخواهی نماز پنج گانه به صبح وظهر و عصر و مغرب و شام

به آداب مسلمانی وضو کن...

همینطور تمرین میکردیم

که پسرعموم و پسر همسایه مون اومدن.


اول یکم به شعر خوندنمون گیر دادن

من بچه زرنگ کلاسمون بودمو، " پسرهمسایه "و پسرعموم با اینکه قدشون دراز شده بودفقط یه سال از ما جلوتر بودن

وقتی "پسر همسایه" رو میدیدم تو دلم احساس غرور میکردم چون یک بار معلمشون منو از کلاس خودمون صدا زد کلاسشون و از کتاب پنجمیا یه سوالی کرد ومنم بدون اینکه بفهمم قضیه از چه قراره جواب دادم.  معلمه کلی نصیحتشون کرد و فهم شعور منو زد تو سرشون.

با اینکه دلم براشون خیلی میسوخت ولی از همون روز خودمو یه سر و گردن از این پسرای غاز چرون بالاتر می دیدم و چون "پسرهمسایه"برام غریبه بود وشیطنت زیاد داشت و نگاهشو دوست نداشتم یه حس درونی میگفت ازش فرار کنم.

ولی این دفعه چون با پسر عموم بود محل نذاشتمو و با بی اعتنایی شعر حفظ کردنمو ادامه دادم پسرعموم خواهرشو صدا زدو یه چیزی تو گوشش وز وز کرد

منم شوته شوت...

بعد، اینا شروع کردن به بد گفتن از دندونامون که بله... همه ی دندوناتونو کرم خورده خرابن. منم چون بچه زرنگ بودمو تمام وجودمو بهتر از مال اونا میدونستم شروع کردم به اعتراض که

نخیرم دندونای من خیلیاشون سالم ان

"ولی "گفت؛ اگه سالم ان نشون بده ببینیم

10 تاشو که حتما کرم خورده

منم مثل زاغک بی خبر،غافل از اینکه چرا معصومه زیر بار حرفشون نرفت.

دهنمو این هوا باز کردم تا دندون خرابامو بشمرن😀😀😀

وخودشون با چشمای در اومده شون ببینن که دندونام حداقل از مال اونا سالمتره که.. دیدم "پسرهمسایه" یه چیزی تو مشتش ریخت تو دهنم😦😦

زبونم آتیش گرفت،لپ هام انگار تنور و روشن کرده باشن از تو الو میکشیدن

لبام میسوختن و تیزی فلفل تمام دهن وگلوم رو ورداشت.😨😨

از این پسره ی هیز چشم دریده همه چی بر میومد یه مشت ادویه ی آسیاب شده نمیدونم از کجا پیدا کرده بود که سر به سر دخترا بزاره.😈😈

هرچی تف کردم فایده نداشت

گریه کنون با دهن پر از آتیش دویدم

سمت خونه که به مادرم شکایت کنم😢😢

از قضا مادرمم تو ایوون کنار تنور داشت نون می پخت.  کلی بدو بیراه پسرهمسایه  رو گفتم و ازش به مادرم شکایت کردم


انتظار داشتم ننه تحویلم بگیره و یه گوش مالی حسابی به پسرهمسایه بده

یا حداقل پیش مادرش بره وشکایت کنه

اون مادری هم که از پدره نداشته شون سخت گیرتر بود.. قطعاپسرشو ادب میکرد

گریه امونم نمیداد

مادرم تا فهمید قضیه از چه قراره

قربون صدقه ی پسر همسایه رفت و گفت

آی دستش درد نکنه!! آی دستش درد نکنه😡😡

تا تو باشی منبعد دهنه وا موندتو  جلو پسر مردم باز نکنی😯😯😯

سوزش حرف مادرم اونقد زیاد بود که

تندی فلفل یادم رفت😯😯😯

از ترس مادرم نشستم دم پله و صدامو بریدم.☹️☹️☹️


رفتار درست مادرم درس خوبی بهم داد


از همون روز ببعد بجای تصویر  روباه مکار  تو ذهنم عکس "پسرهمسایه" رو گذاشتمو یاد گرفتم از پسرا فاصله بگیرم.

مخصوصا پسرایی از جنس"پسرهمسایه"😐😐


نوشته شده همین امروز 

🌹🌹عید همگی مبارک🌹🌹

ان شاءالله که شاد باشید.

  • اکرام

 سلام دوستان عیدتون مبارک

انشاءالله همگی باهم سال پر باری پیش رو داشته باشیم.





  • اکرام

نمی تونم بگم اگه مرد بودم

تا آخر دنیا برای حمایت از مظلوم

می رفتم یا نه؟

ولی وقتی بچه های بی پناه معصوم رو

با هزار درد

بین غربت و بی کسی

زیر وحشت مرگ می بینم،

دلم هزار تکه میشه

آرزو می کنم ای کاش می تونستم

فقط یک لحظه غمخوارشون بشم

 

باز هم امشب شبی از عمر رفت

 

 روزگار نامرادی نفس گیرتر از همیشه

 دست وپای مظلومیت را

  به چهار میخ می کشد،
 
ومن هنوز سرد وبی حرکت نشسته ام


 به تماشای سینمایی که هر روزم را


 سیاه تر از روز قبل به تصویر میکشد


 باروت های بشر سوزی تنوری نو
 
 به کار انداخته
وهر روز بوی خون تازه ای

 از چهار سوی دنیا بر وجدان های خفته

  
و بیدار روزگار می وزد. وشاید کمتر کسی
 
باشد که دیگر به این قصه های تلخ

 از روی عادت گوش نسپارد و یا

 با نظاره شان
اشکی تازه کند.
 
 هر روز خونهای تازه تکرار می شوند


  وبشر در مسیر قدیمی تاریخش
،
 
به چاره ای برای نجات نسلش

 
 از خون ریزی دست نیافته

 
و هنوز تاریخش صالحان را بیگانه


می شناسد
،  امامان دروغین
 
دسته دسته،
خدعه های نسل کشی را

 در نسخه های متعدد


 صهیونیزم،داعش،القاعده،بوکو حرام،


 زیر بغل گرفته وبه مکتب شیاطین


آمریکایی- اسراییلی وصعودی  میروند.

 
 بازار نیرنگشان داغ ترشده و هر روز برچسب های

 
 کثیف تری به نام مقدس اسلام می چسبانند.


 معصومیت کودکانه  که تا دیروز می بایست

 
قربانی می شد تا عقده های جاهلیت خالی شود،


 امروز تربیت می شود برای کشتن


 و زنده به گور کردن همنوعان معصومش

 
این جنگ،جنگ بین انسان ها نیست،


 جنگ میان شیطان و انسان،

 
 جنگ پاکی و پلیدی، جنگ بین خیر و شرّ است.

 

  • اکرام


این رو دخونه که میبینید اسمش گادار هست؛مهمترین رودخانه شهرستان نقده

 (گادار یک کلمه ترکی هست به معنای جاری و روان)

که از وسط شهرمون رد میشه و بعد از گذشتن از روستاهای کاروانسرا،

تازه قلعه،عجملو میرسه به روستای ما ودرست از وسط دوتا روستایی که یکییش

زادگاه منه رد میشه وبعد از گذشتن از مزارع اهالی دو روستا وگذشتن از محمدیار

وچند جای دیگه با شعبات مختلفی که داره،آخرش میرسه به دریاچه ارومیه

 آب تالاب حسنلو هم از همین رودخونه تامین میشه

من از نزدیک تالاب نرفتم وگرنه چند تا عکس فلامینگو هم براتون میگرفتم

مثل این ..
















































  • اکرام

باغ گلها






  • اکرام

 باز باران باترانه شرّوشر بر بام خانه

 

یادم آرد فرش زنداش زیر نایلون روی ایوون

 

فرش ماهم خیسه آب وکنج خانه

 

آبجی بیچاره هر روز میکشه سشوار به قالی

 

آفتاب ازما فراری

 

بشنو ازمن دختر من

 

پیش چشم مرد فردا

 

خاستی با خودنمایی

 

مهر خود بر دل نشانی

 

یا که پیش مادر او ردی از سلیقه گذاری

 

خانه ات از دم تکانی...

 

خاطرت باشد یه هفته قبل ِ شست وشوی منزل

 

شوهرت را بر نشانی روی پخش موج رنده

 

گرنبودت در جهازت ماهواره

 

یا که ال ای دی نداشته در کنار آن بابایی...

 

برنشانش شوهرت را پشت تی وی

 

یا که مجبورش کن نشیند

 

پای گزارشهای هفته یا که اخبار هوایی

 

هرچه باشد،رادیویی مادیویی

 

چه بدانم !! از همین کوفتای تازه

 

هست توی هر مغاره..ازیه جایی مطمئن شو

 

تاکه خورشیدوستاره

 

پشت هم تابد یه باره

 

توی فصل خوب گرما

 

هرچه زیرانداز وقالی

 

یاکه آن تک فرش خالی

 

هرچه بود از دم بریزی روی ایوونت بساوی

 

گور بابای کم آبی 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه مشتری داریم جانبازه

 

بیمه درمان تکمیلیشون باماست

 

فاکتورهای درمانشو آورده بود تحویل بده

 

چشم مصنوعیشو داد بیرون گفت نگاه کنید

 

این بیشتر از ترکشام اذیتم میکنه


من همیشه از ترس اینکه به سلامتیم مغرور بشم یا مبادا دل کسی رو بشکنم


به معلولیت کسی دقت نمیکنم ولی چون



قبلا شنیده بودم آقای جانباز رفته بوده شعبه ارومیه،اونجا که چشمشو میده بیرون


یکی از خانمهای کارمند شعبه غش میکنه.به همین خاطر کنجکاو بودم


ببینم چشمش چطوریه.یه مشتری ِ بنگاهی داشتیم،هم زمان توی دفتر بودن

 

خانم سلیمی هم صداش در نمی اومد


بعده رفتن آقای جانبازخانم سلیمی گفت خدا،

 

هم به خودش هم به خانواده ش صبر بده واقعا سخته 

 

من حتی دلم نیومد نگاه کنم(اونجاشو من می دونستم چرا)

 

 بنگاهیه خیلی تأسف آمیز گفت:ای بابا شما دل نگاه کردن به چشم مصنوعیشو نداری

 

من چشم واقعیشو وقتیکه ترکش خورد رو زمین دیدم

 

خانم سلیمی برگشت گفت مگه تو هم جبهه رفتی؟؟؟

 

گفت بله موقع جنگ تو شلمچه بودم.

 

گفت بشین بینیم بابا واسه چی؟-کشته مرده ی این اخلاقش بودم همیشه رک حرفشو میزد



انگار به دلم افتاده بود که می پرسه -:نادر فلانی رفته بودی تانک معامله کنی؟؟


دقیقا همونم پرسید

 

گفت نه بابا اون موقع پاسدار بودم.ماموریتمون شلمچه بود

 


اینجور مسایل برای خانم سلیمی یک سوژه تازه بود.هم برای اینکه دلش به حال آقای جانباز می سوخت


هم بخاطر اینکه از راست و دروغ بنگاهیه سر در بیاره


آقای جانباز هم ولایتی شوهرش بود خانم سلیمی فرداش رفت و پیگیر شدو امد؛


گفت دیدی مرد گنده دروغ میگفت..اصلا آقای جانباز تو جبهه مجروح نشده،


دور وبر سال هفتاد که دموکرات ها تو منطقه بودن روستای اینا رو هم



مین گذاری میکنن این آقا هم با تراکتور داشته می رفته مزرعه ش


از روی مین رد میشه.ترکش زیاد داشته ولی وضع چشمش خیلی بد بوده


عمل جواب نمیده.مجبور میشن چشم مصنوعی بذارن براش.

 

 

 

 

  • اکرام


 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ...
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید


گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا...؟
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ...
عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ...
راه عشق و عاشقی , مستی ونجوا را کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ...
عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ...
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ...
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ...
گریه کردآهی کشید وزینب کبری کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ...
عکس مهدی راکشید و به چه بس زیبا کشید


گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
 
 
"این شعری که خوندید یکی از دوستای خوبم
 
بین نظرات گذاشته بود.ادبیاتم ضعیفه درمورد
 
 شاعرش چیزی نمیدونم.خوندم به دلم نشست.
 
گفتم شما هم بخونیدش."
 

امیداست که شما با نشر این شعر استثنائی و زیبا؛باعث خیرات و برکات عالی برای خود وخانواده ی خود و همه عالم شوید.انشاالله

التماس دعای عهدوفرج مولایمان اباصالح المهدی جان

را از هم بخواهیم و فراموش نکنیم


خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
بی نهایت خسته و افسرده ام

تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

روی من خروارها از خاک بود
وای، قبر من چه وحشتناک بود!

بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود

هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد

نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود!

هر چه کردم سعی تا گویم جواب
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب

از سکوتم آن دو گشته خشمگین
رفت بالا گرزهای آتشین

قبر من پر گشته بود از نار و دود
بار دیگر با غضب پرسش نمود:

ای گنه کار سیه دل، بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر

گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
گوش گویا نامشان نشنیده بود

نامهای خوبشان از یاد رفت
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو

هر چه می کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم بود مملو از گناه

کارهای زشت من بسیار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود

چاره ای جز لب فرو بستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود

عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بی تاب شد

چون ملائک نا امید از من شدند
حرف آخر را چنین با من زدند:

عمر خود را ای جوان کردی تباه
نامه اعمال تو باشد سیاه

ما که ماموران حق داوریم
پس تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هرکجا و دل فکار
می کشیدندم به خِفّت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان
دیگران چون نجم و او چون کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور

لب که نه، سرچشمه ی آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات

چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب انسان می زدود

بر سر خود شال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کِی به زیبائی او گل می رسید
پیش او یوسف خجالت می کشید

دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)
من کجا و دیدن روی حسین (ع)

گفت: آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه این جا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد

بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است

اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید

بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من

اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود

تا به دنیا بود از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده

قلب او از حب ما لبریز بود
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود

با ادب در مجلس ما می نشست
قلب او با روضه ی من می شکست

حرمت ما را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت

اشک او با نام من می شد روان
گریه در روضه نمی دادش امان

بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا (س) می برم

هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود

کشته اشکم، شفیع امتم
شیعیان را مُنجِیَم از درد و غم

گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوی محبت میدهد

سختی جان کندن و هول جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب

در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم

آری آری، هرکه پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است

ناگهان بیدار گردیدم زخواب
از خجالت گشته بودم خیس آب

دارم اربابی به این خوبی ولی
می کنم در طاعت او تنبلی؟!

من که قلبم جایگاه عشق اوست
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

من که گِریَم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟

من که گوشم روضه ی او را شنید
پس چرا شد طالب ساز پلید؟

چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگی از روی مولایم خجل

شیعه بودن کی شود با ادعا؟
ادعا بس کن اگر مردی بیا

پا بنه در وادی عشق و جنون
حبّ دنیا را ز قلبت کن برون

حبّ دنیا معصیت افزون کند
معصیت قلب ولیّ را خون کند

باش در شادی و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بی دینان جدا

قلب مولا را مرنجان ای جوان
تا شوی محبوب رب مهربان

سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند
غافل از واقعه ی روز حسابت نکند

ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی (ع)
آن چنان باش که ارباب جوابت نکند

 

 

  • اکرام

 

 

 

بگذر از کسی که حیاتت را در عمق وجودش به تکرارهای

 

بی ریشه پیوند می دهدو خوشبختی هایش را در غیر تو

 

جستجو می کند.

 

دل به فردایی خوش کرده ام که رو از من برگردانده ای..

 

شاید اما، هنوز...

 

گوشه ی چشمت هوای رنگ رخسارم را داشته باشد

 

دلت با من است میدانم..

 

مسافری که از همراهش جز مساعدت ویاری ندیده

 

نا مردیست اگر پایان سفر را گمان بد به او برد.

 

مهربانی هایت بوی عشق می دهد

 

دست گیری هایت بوی گذشت،سازگاری هایت بوی

 

بخشندگی و کرامت.

 

بزرگی  که مدارا میکنی.

 

کاش اندکی به جای تسلیم ، رضایت را تجربه ی نفس

 

خویش میکردم و عاشقانه برایت می سرودم؛قصه ی

 

تلخکامیهایی را که روزگار،به دست ِ خودم وبه نام تو

 

در پیشانی ِ تقدیرم ترسیم کرده.کاش عقل ِ اندیشه ام

 

فلسفه ی بودنم را در نگاه مهربانت تفسیر میکرد و میدانستم

 

غرض از بودنم ؛ تنها عشق ِ بی نهایت بوده وبس.

 

 

  • اکرام
سئو قیمت درب اتوماتیک شیشه ای چاپ مقاله کرکره برقیکرکره برقی انجام پروژه های دانشجویی آموزش تعمیرات موبایلدرب اتوماتیک