قاصد سلدوز

خاطرات کودکی

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۵۹ ب.ظ

دیروزاسکندر حاجی فیروزاومده بودنمایندگی،ناراحت شدم وقتی شنیدم یکی از آدمای خاطرات کودکیم توزندگیش مشکل داره..ازمریضی دخترش میگفت واینکه چقدرهزینه کرده تابیماریشودرمان کنه..ولی..فقط یکم بهترشده

وقتی یکیو میبینی که دوران پر از شیطنت ونشاطو هیجان بچگیتو یادت میندازه..دوس داری اونقد از زندگیش تعریف کنه که مزهءاون خاطرات چندبرابر بشه وقتی دیدمش بلافاصله یاد ترکهءبلند عباس افتادم که گرفته بوددستشو افتاده بوددنبالم..منم با هیجان تمام یه چشمم جلوی پام بودکه کرتا رو له نکنم ،یه چشمم به ترکهءعباس،که امیدواربودم وقتی پایین میادبه من نخوره هرچی قدرت داشتم ریخته بودم تو زانوهامو باسرعت میدویدم که دیدیم "مش ابراهیم عمونون اؤغلو"(پسر مش ابراهیم عمو)از کناردرختای سنجدمون رد میشه همونطور درحال دویدن به گوشم خورد که میگه"اؤغلان آدام باجیسین وورار؟؟" (پسرآدم مگه آبجیشومیزنه؟)چون دوازده سالی از مابزرگتر بودعباس آروم شد..

منتظرشدتا ردبشه،بعده رفتنش دوباره افتاد دنبالم..همینکه رومو کردم سمت عباس ببینم میاد یا نه؟ترکه پایین اومدو،درست،از کنارچشمم رد شد،خودمو زدم به موش مردگی ولو شدم تو "قوشا"(شیار آبیاری با عمق نیم متر که از وسط بوستان میگذشت وقت آبیاری یه جوی آب عمیق میشد که مینشستیم کنارش پاهامونو دراااز میکردیم توش خنکیش تو اون گرمای تابستون خیلی حال میدادبقیه وقتا خشک بود)دراز به دراز افتادمو دستمو گرفتم به چشممو داد زدم:وای ..کورشدم..سرمو بلند کردم زیر چشمی عکس العمل عباسو ببینم..دیدم عباس به دو داره ازم دور میشه از ترس اینکه تلافی کنم پا گذاشته بود به فرار چوبم تو دستش..از ته دل خنده م گرفت..باصدای بلند میخندیدم ..

که دیدم دوباره افتاد به جونم.
اون خنده ها شاید عمرشون کوتاه بودولی چنان مزه ای میداد که حتی بعد از یه کتک حسابی ..هنوزم که هنوزه..مزه ش یادم بود..وحالا..
..
دوباره برگشته بودم به اون صحنه..به اون دوران..وکسی که دیدنش منو یاد اون لحظات شیرین و خوش انداخته بود..داشت از تلخی های زندگیش تعریف میکرد، از غصه هاش ...از ناخوشی دخترش..
تازه باورم شد"واقعآ عمر خوشی ها کوتاهن..."

 

 

  • اکرام

نظرات  (۸)

  • نفیسه علمی نیک
  • بازم سلام . همینو می گفتی؟
    ببخش دیر شد . خونه نبودم عزیز
    پاسخ:
     سلام خانوم خانوما خوبی؟سیبیلو که میگم دلم خنک میشه .

    تازه شم اینطوری ساده نبود که...قشنگ تویه صفحه ی کرم رنگ ،

    اولشم بایه خطاطی خوشگل (محمد (ص))شروع شده بود.من اونو میخواااااااااام.

  • نفیسه علمی نیک
  • واااا!!!!!!!!!!
    من اصلا نمیدونم چیو میگی.
    جدی میگما!!!!!!!!!!!!!!!!
    پاسخ:
    قاصد سلدوز که میزنیم بین مطالب میاره .ولش بابا زیادم مهم نیس.خواستم قصه م آب وتابش زیادشه
    راستی که دلم برای دنیای بی دلیل های کودکی تنگ شده و ای کاش آدم بزرگ های رقمی و سرنوشتهایی عددی بی رحمانه دنیای همیشه 10تایی بچگی را نابود نمیکرد
    .
    .
    مثل همیشه زیبا بود
    سلام عزیز دلم.......

    عجب کاری خوبی کردی منو بردی به تمام کودکی هام....

    بازم بنویس.........
    منم دلم برای بچگیاااام تنگ شده.
    واسه دوییدن تو کوچه و خوردن آبنبات چوبی خوردن آلوچه با دست.
    یادش بخییییر
    کودکی یعنی تجربه ی چیز هایی که هیچ فکرش نمیکنی در اینده تجربه یشان کنی.
    بچگانه از کنارشان میگذری.صادقانه میخندی و بزرگ میشوی.
    شاید اگر کودکانه در بزرگیمان رفتار کنیم معجزه ایی در رفتارمان رخ دهد ، شاید این گونه شود و شاید هم نه
    و من هنوز نمیدانم اگر ما بزرگ شده اییم چرا در جدال هایمان از لفظ" بچه نشو " استفاده میکنیم.اگر صفت پاکیست چرا در جدل ها استفاده میشود؟
    و من هنوز نمیدانم.
    دوباره نوشت : شاید این یک قانون شده ! که برای رهایی ازش باید شکسته شه
    سلام خانومی وبلاگت قشنگه همچنین مطالب خوبی داری ادم رو دگرگون میکنه
    پاسخ:
    سلام به روی ماهتون ،سلام به اون نگاهتون ،سلام به عشق پاکتون

    دارم نظرهاتونو می خونم در حالیکه تبسم روی لبمه واشک تو چشام. حالا میخوایین به حساب دیوونگیم بذارین.. یا ندید بدیدیم..یا هرچیز دیگه ای..

    ولی من میذارم به حساب محبتی که به واسطه ی شراکتمون تو یه حس پاک.. از دلاتون سرچشمه گرفته و یه جایی .. تو دل من،به هم پیوسته

    بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچهه هم نیستیم !
    ای کاش بزرگیمون هم با همون صفت های خوب و پاک بچگی ادامه می یافت ...

    بچه که بودیم تو بازی هامون همه اش ادای بزرگترها رو در می آوردیم؛
    بزرگ که شدیم همه اش تو خیالمون بر می گردیم به بچگی

    بچه که بودیم بچه بودیم؛

    بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن یک چیز کوچیک بود؛
    بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزهاست

    بچه بودیم درد دلها رو به ناله ای می گفتیم همه می فهمیدند؛
    بزرگ شدیم درد دل رو به صد زبان می گیم... هیچ کس نمی فهمه

    بچه بودیم همه رو به اندازه 10 تا دوست داشتیم؛
    بزرگ که شدیم بعضی ها رو اصلا دوست نداریم، بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت.

    بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم، همه یکسان بودند؛
    بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه.


    کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم.
    بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد یادمون می رفت؛
    بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سال ها یادمون میمونه و آشتی نمی کنیم

    بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم؛
    بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه

    پاسخ:
    به خاطر می سپارمشون.ممنون از لطف شما

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    سئو قیمت درب اتوماتیک شیشه ای چاپ مقاله کرکره برقیکرکره برقی انجام پروژه های دانشجویی آموزش تعمیرات موبایلدرب اتوماتیک