قاصد سلدوز

7ســولدوز نامه (به قلم قاصد سولدوزی)

چهارشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۲، ۰۲:۲۴ ب.ظ

مقدمه

امروز با تمام احساسم دست به پـر ِ قلمم گرفتم.

ترسو کنار گذاشتمو خواستم از صداقت بنویسم،از درستی،از


دل صاف یه بچه روستایی،از عشقش،از خاطره های ساده..ولی


 زلال وشفافی که پانزده سال عمرشو با اونا زندگی کرده بودوحالا


 اون زندگی روستایی همه چیز عمرش بود.مهم نبود که دیگران


براش چه اسمی بذارن !!


تو این روزگارِ درب وداغونِ دنیای پیشرفته،اینجا ، همین دورو بر


چندتا دل ِساده ی شنوا پیدا می شد که معنی عاطفه شو می فهمیدن


وهمین براش کافی بود.


کسی که خیلی وقت ها حتی بهترین موقعیـّت های زندگیشو پای


 صداقتش گذاشته بود..الان به جایی رسیده بود که فکر میکرد


برنده ست ..وبراش مهم نبود وقتی خاطره هاشو می خونن در


 موردش چطور قضاوت کنن !! زیبایی اون لحظات آنچنان ذهنشو


در گیر کرده بودکه وقتی یادشون می افتاد ..احساس آرامش میکرد


...هنوز سایه ی اون دخترِ مو فرفری وسط حیاط یادش بود.با اون


موهای پریشونش راه می افتادو زل میزد به سایه ش ..فکر میکرد


خوشگل ترین دختر دنیاست !!!


میخوام براتون از دهــمون بنویسم

ازطبیعتش،از طراوتش،...از آدماش،از دلاشون،

از سخاوتشون،از وقارشون،از دستای پـینه بسته شون

از سفره های بی ریـاشون،از غصه هاشون،از شادیـاشون

از تابستونای سرسبز وپر از نعمت

واز زمستونای برفی و سفید روستامون،یه روستای قشنگ..

که از وسطش یه رودخونه ی پـرآب رد میشد

از بالای پل که نگاه میکردی یه رودخونه ی پر آب میدیدی

که برق دونه دونه ی سنگهای کفش،نشان از زلالی آبی

داشت،که پاکی وصداقت رو از سرچشمه ی صاف وعمیقش

برای مردم دهــمون هدیه آورده بود.

اون رودخونه هنـوزم سره جاشه.

ولی مثل سابقش نیست.آبراهه ی عمیق و

دیواره های بلندش،نشون از جوانی پـر هیـبتش دارن.

همون دوره ای که مثل نوجوونای دهــمون،مغرور وپـرقدرت

می چرخید وخاکهای کناره هارو میکند وجمع میکردو

یه جلگه ی حاصلـخیز،تحویل اهالیش میداد.

یه جلگه ی سر سبزو پـهناور،قدّ دل مردماش،بزرگ

وباصـفا !!

یه جلگه به نام سولدوز،شهر من نقده با نام تاریخی

سولدوز،از اهالی همین جلگه ست.و روستای قشنگم

که سالهای ساله،این رودخونه همراهش بوده...

این رودخونه ای که الان،مثل همون نوجوونایی که یه

روز،خاکِ سخت حریف گاو آهنــاشون نبود،تا روزی

بیارن واسه خانواده هاشون..ولی الان دندونای ناتوانـشون

چند تا لقمه ی بیشترو حریف نمی شن،پـیر شده و

حریف زباله های کفـِـش نیست.

دیگه هیچ چیز مثل سابقش نیست...

اینجا وسط ده،یه خونه هست.یه خونه ی قدیمی ِ متروکه

هفده ساله کسی توش زندگی نکرده.علـفهای هرز

مثل غصه های آدم بزرگاش،قد کشیدنو،ترک انداختن

به جون خاطـراتش،پـشت بونای با صـفاش..چه بلند

چه کوتاه رسیدن به آخرای عمرشون.

این پـشت بوما مثل جوونیای مادرم،پر بودن از قدرت

وایستادگی..ولی الان اگه کسی بخواد بپـره روشون

احتمالش هست سقـفـو سوراخ کنه وبیاره پایین.

انگار همین دیروز بودکه با دختر عموم عروسکا رو

برداشته بودیـمو زده بودیم به پـشت بوم.یادمه دو تا

عروسک پلاستیکی داشتیم که از خواهرامون برامون

مونده بود.اون موقع ها خوب بچه داری بلد بودیم.

عروسکا رو میزدیم بغلو هر سوراخ سمبه ای پیدا

میکردیم،مشغول بازی میشدیم.
خیلی

وقتها به جای اینکه از کوچه بریم خونه ی همسایه،

از همون پشت بوم،صاحبخونه رو صدا میـزدیـمو

حرفامونو میگفتیم.تو سقف خیلی از قسمتهای

قدیمی،یکی دوتا سوراخی برای تهویه ی هوا

گذاشته بودن، بهشون میگفتیم ؛باجا.بچه که بودیم

همیشه کنجکاو می شدیمو از اون سوراخها خونه

زندگی مردمو دید میزدیم

گاهی وقتا از همون سوراخی سرمونو میکردیم تو و گاو،گوساله های

خودمونو نگا میکردیم.دیدنشون از اون بالا برامون جالب بود.

چه گوساله های خوشگلی داشتیم،چشماشون مثل چشم آهو بود!

تازه که به دنیا می اومدن مادرشون،تمام لیس میزد وبرقشون می نداخت.

بعده دنیا اومدن،مادره مجبورشون میکرد،بلند بشن و وایـتسن.

پاهای لـرزون قدرت می گرفتن و گوساله خودشو می رسوند به شیر مادر.

خستگی زایـمان تو  کلّ وجود حیوون موج میزد ولی احساس مادرانه ش

سر پا نگهش میداشت تا بچه ش شیرشو بخوره،همینکه تموم شد..

مادره یه آخی میکردو خودشو زمین میزد..میرفت تو خواب.

حالا تازه نوبت ما می شد که حلقه بزنیم دور بچه شو نواز شـش کنیم.

یکی گوشهاشو میگرفت،یکی پاشو نوازش میکرد،یکی چشاشو تحسین

میکرد.کلی سروصدا راه می انداختیم.

طفلک مادره چشمای بسته شو باز میکردو نگاه نگرانش دنبال بچه ش

بود.میترسید اذیتش کنیم.

یادش به خیر! ده پر بود از آفرینش !! واین خونه

این خونه همه جاش خاطره ست؛دیواراش،درای تخته ایش،پنجره های

اتاقش،انبارهیزمش،حیاط پشتیش..

خاطره های تلخ وشیرین که مثل زنجیر به هم قفل

شدن و هر کدوم از حلقه هاش یه دوره ی زندگیـمو،توش حفظ کردن

حیاط پشتی یه روزی شاهد خنده های عزیزی بود،که خاطرش ماندگار

شد...

پـله های اتاق بالایی؛یادمه یه پیرهن تاناکورا خریده بودم.

دامن پیرهنـمو با دو دست میگرفتم بالا وبا صلابت از این پله ها می اومدم پایین.


تو عالم خودم فکر می کردم پـرنســسم،چه عشقی می کردم!!

پنجره های اتاق بالایی همیشه از تمیزی برق می زدن.روزی دو

بار این خونه وحیاطش باید آب وجارو می شد.تک تک آجرای حیاطش

تا جایی که قدمون می رسید،عدد نوشته بودیم.آی گریه ها

کردم پشت این دیوارا !!

یه نردبان داشتیم تکیه ش داده بودیم به دیوار وسطی.این نردبون

واسه ما اسباب بازی بود،برا مادرم وسیله ی کار.یکی از بازیامون

بر عکس رفتن از نردبون بود.از سمت پشتش بالا میرفتیم ..بعد

وقتی میرسیدیم به جاییکه به دیوار تکیه خوررده بود از یکی از

سوراخاش رد میشدیمو خودمونو میکشوندیم سمت روییش.

قسمت آخرشو مجبور می شدیم مثل آدمیزاد بریم بالا.

خیلی وقتا هم دوتا حلقه ی طناب ازاین نردبون آویزون بود.

حالا واسه چی؟؟ شنیدن داره..

اسم ِ نهره واسه اکثر ده دیده ها آشناست،یه ظرف استوانه ای

چوبی بزرگ که فقط یه سوراخ دایره ای یه وجبی وسطش داشت

صبحای زود یا عصرا موقع خنکی هوا،مادرم ماستای اضافه رو می ریخت

تو این ظرف و حلقه های طنابو می نداخت دوطرفش..بعد یکی دوسطل

آب خالی می کرد توشو با قدرت تمام،جلو عقبش میکرد.به اصطلاح

ماستها رو می کوبید.بازوهای قدرتمندش انگار خستگی نمیشناختن

صدای آهنگین هم خوردن دوق تو این ظرف چوبی همسایه ها رو خبر

میکرد.(نهره یاییلّـار)

نهره که تموم میشد کره هاش روی دوق بالا می اومدن و شناور می موندن

صدای دستای مادرم وقتی که داشت با مهارت تمام موج درست

میکرد تا کره ها دور هم جمع بشن،همیشه منو مجذوب خودش می کرد.

درست مثل صدای ماهیایی بود که وقتی نون خشک می ریختیم تو رودخونه

پیداشون می شدوبالا پایین میپریدن.

کره هایی که جمع میشدن سهم ما بود،دوقش مال همسایه ها هر کی

شیر وماست تو خونه نداشت ،یا هوس آش دوق عصرانه کرده بود،دبّه

به دست می اومد واسه بردن دوق تازه.مادرم با روی باز دبه هارو پر

میکرد وهمسایه ها رو راه می نداخت.تو دل خودم به زرنگیش میخندیدم

آخه بذل وبخشش ماست آبخورده که اینهمه افاده نداشت.تازه اگه

کسی واسه بردن دوق نمی اومد مجبور بود همه شو ببره بریزه تو

رودخونه.اصل کاری کره ها بودن که بعد از رفتن همسایه هاتو یه

ترازوی دوکفه وزن می شدن تا میزان روغنی که قرار بود ذخیره

بشه دستمون بیاد.مادرم یه مقدار ازکره ها رو نگه میداشت برای

خوردن،باقیشو ذوب میکرد و یه روغن مرغوب ذخیره میکرد.که

(بخاطر رنگش)بهش میگفتیم ساری یاغ.یعنی روغن زرد.

سالهایی که گوشت اضافه تو خونه پیدا میشد،مادرم گوشتا رو

سرخ می کرد میریخت تو یه کوزه ی رسی ِ حدودا یه متری

بعدش کوزه رو  لبا لب پر میکرد از این روغن خوشمزّه.معمولا

در ِ این کوزه ی پر از گوشت،زمستونا باز مشد.واهل خونه تو

اون سرما هم،حسّابی،دل از عزا در می آوردن.این گوشتای

مخصوص اسمشون قَــیله بود.(دانشگاه که بودم استادمون

آقای شیخ حسنی از قیله و(چـَه مَجَ)کلی تعریف می کرد

و میگفت؛غذای مخصوص ایل قره پاپاقه.اسم منم گذاشته

بود؛قره پاپاق.از بس رو اصالتم تاکید می کردم)

القـصه هر موقع که مادرم ماست میکوبید،از خوشحالی به دست

وبالش می پیچیدیم.می دونستیم بعده اینکه نهره اومد پایین،ما

دو تا طناب داریم که میتونیم ازشون تاب بخوریم.صبحها تا دم ظهر

تاب می خوردمو همونجا روی تاب،گردنم یه وری میشدو خوابم

می برد.صدای مادرم که میگفت؛آی بالا تو چرا اینجا خوابیدی؟؟

بیدارم میکردو مجبور می شدم برم تو سایه بخوابم.حیف تا برم

تو خونه خوابم می پرید.هیچ خوابی جای چرت زدن زیر آفتاب

با گردن کج روی تابـو نمی گرفت.اون چرت یه مزه ی دیگه داشت.

همه ی کارایی که مادرم میکرد،یه دنیا زحمت برای خودش داشت

یه عالمه سرگرمی واسه ما.همین نون پختن،از ساختن تنور وجور

کردن هیزمش گرفته..تا درست کردن خمیرش.

بیشتر بازیای پـنهانمون  تو حیاط پشتی برگزار میشدن.چهار تا

خواهر بودیم.زنداداش تازه عروس بود.من کوچکترین خواهر بودم

اون موقع هشت سالم بود.دختر خاله ها اومده بودن خونه مون

مهمونی.وقتایی که مهمون داشتیم،کوچیک وبزرگ قاطی هم

می شدیموقایم باشک بازی میکردیم.وسطای بازی بودیم...

اونی که چشم گذاشته بود دختر خاله رو پیدا کردو دنبالش

کرد تا بگیره.دختر خاله می دوید ومی گفت:من تازه نفسم

جمله ش تموم نشده پاش گرفت به شن کش.وسط دوتا انگشتش

سوراخ شد وخون زد بیرون.آنچنان گریه ای راه انداخت که مادرم

از خونه ی همسایه خودشو رسوند بالا سرش.

پاشو بستنــو مادر عصر که شد،با پای باند پیچی شده سوار

مینی بوس ده کرد وبرد خونه شون.

بعضی وقتا هم دختر عمه ها از حاجی فیروز(ده پایین)می اومدن

خونه مون.اونا هم که میومدن یه جور دیگه صفا میکردیم.

دختر عمه ثریا یه کدبانویی بود که نگو!! با اینکه هنوز بیست

سالش  نشده بود،ولی..آشپزیش تک بود.هم مهربون ،هم کدبانو

تقریبا هم سن خواهر بزرگه م بود.دختر عمه صدیقه هم همسن

خواهری بود.خواهری پنج سال از آبجی خانم کوچکتر بود

ولی چون چهارشونه تر وخوشگل تر بود..اولین خواستگارا

می اومدن سراغ خواهری.یه روزی آبجی خانم وصدیقه تو

حیاط پشتی،از سوراخ دیوار داشتن خواسگار خواهری رو 

می پاییدن..یه میخ طویله ی بزرگ هم رو دیوار بوده

میان دقیق تر نگا کنن که میخ طویله صاف میره رو کلّه ی

صدیقه.دختر عمه که آخ میگه این دوتا هم خنده شون میگیره

وآقای خواستگار تو حیاط جلویی به صدای خنده،سرشو

میگردونه تا منبع صدا رو پیدا کنه..چشمش می افته

به سوراخی...

صدای اون خنده هاهنوز پشت این دیوارا بود،وقتی که

داشتن جنازه ی خواهری رو می شستن و کفن پوش میکردن.

ده ساله بودم که ازش خداحافظی کردم.باورش خیلی سخت

بود.از همه بیشتر برای شریک شادیاش.خیلی طول کشید تا

آبجی خانم به نبودنش عادت کنه.

هر سال که می گذشت،دنیا بی وفاییشو بیشتر ثابت میکرد.

ما هم کم کم یاد گرفتیم که غصه خوردن هیچ کسی رو به

سعادت نرسونده..

خواهری دوست داشتنی بود.چشمهای سیاهش از مهربونی برق می زدن،

وقتی می خندید دو تا چال کوچولو می افتاد رو گونه هاش.دردِ از دست

دادنش،سخت بود!!تحمل نبودنش سخت تر!! ولی..تصویر ِ صورت پر نشاط

خواهری،هیچ وقت اجازه نداد،فکر کنم؛کسی که جوون مرگ میشه

بدبخته.طعم خاطره های شیرینی که از زندگی کوتاهش برام مونده بود

هنوزم که هنوزه..خاطرش رو دوست داشتنی تر میکنه.

دوست دارم اون خاطره ها، هزار هزار بار ، برام تکرار بشن.

چقدر زیـبا گفته استاد شهریار: "حیدر بابا آدام گـئــدر آد قـا لار

یاخشی ،پـیسدن آغیزدا بیر داد قــالار"

چه خوب باشیم چه بد،این دنیا تموم میشه.خوش به حال اونایی

که خاطـرشون در دلها جاویدان بمونه..وافسوس به حال کسایی

که مردم دوست ندارن،حتی سراغ خاطـره هاشونو بگیـرن!!

(از بس که تلخ بودن)







این عکس بالایی تپه حسنلو مونه،این ویرانه ها هم باقی مونده ی

 قلعه ی مادهاست.این عکسارو چن سال پیش،واسه تحقیق دانشگاهم

 گرفته بودم.خونگیه.خودمون گرفتیم.

اون لک هم که روش می بینید..

سفینه ی فضایی نیست....کار مگس هم نیست ..

دوربین قدیمی بود،لک داشت.



 



اینم یه خونه ی اربابی قدیمی توی دهمون بود.خونه ی احمد بیگ.

این خونه دو سال پیش توسط بنیاد مسکن با خاک یکسان شد







این پله های سنگی مال همون قلعه ایه که مادها روی تپه ی حسنلو ساخته بودن







وامااین نی نی های لُپ قرمزی....

یکیش که داد میزنه بچه شهریه..

اون یکی هم خودتون حدس بزنید کیه !!

عکس مربوط به حدوداسی و یک سال پیشه !!

فک کنم اینجا خواهری هشت ساله باشه !!

ببینید رویی ِ رخت آویزمون چه گلدوزی تمیزی داره !!

همه ش کار دسته.

  • اکرام

نظرات  (۹)

چقد قشنگ عشق رو به تصویرکشیدی با دروران کودی وپاکی ودلی ساده وبی آلایش صداقت گوهری شده که هیچ کس درکش نمیکنه چون اندیشه هامسموم شدن وهضم این زیبایی براشون سخته چون گرگهای انسان نما نمیتونن مفهوم راستی ودرستی رو بفهمن...
پاسخ:
سپاسگذارم.مشوق عزیزم.
  • نفیسه علمی نیک
  • قابلی نداشت عزیزم.
    اون عکس دوم تپه که پله سنگی تپست قدیمیه . نه؟

    راستی وبلاگم چرا همه نظراتتو خصوصی میذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    پاسخ:
    بله قدیمیه ولی نه خیلی.هوا ابری بود دوربین هم قدیمی  اینه که عکسا کدر افتادن.

  • سال نو مبارک
  • یادم باشد که زیبای ی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

    یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

    یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

    که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

    یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

    چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

    پاسخ:
    سالی زیبا،روشن وپر از مهر براتون آرزومندم.

    عمری با حس رت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران باید

    اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم . . .

  • مامان مش حسین آقا
  • قدم بقدم با کلامت همراه شدم خیلی بهم خوش گذشت حس کردم زمان به عقب برگشته ومن با دخترعمه عزیزم تو تمام صحنه ها خودمو همراه دیدم.نامرداچرامیگید عباس کپ باباشه؟تو عکس که انگار عباس نشسته
    اما خیلی شلوغ بودی ها؟
    پاسخ:
    آره واقعا کپی مامانشه

    تابستون که میشد لحظه شماری میکردم واسه اومدنتون، یه سال رفته بودین حاجی فیروز خونه ی ما نیومده بودین

    تصمیم گرفتم سال بعد وقتی دیدمت باهات حرف نزنم. سال بعد از خوشحالی دیدنت همه چی فراموشم شد.


    سلام وای چقدر قشنگ وروان نوشتی خوندم وازشادیهات لذت بردم وازغصه هات دلم گرفت... خداشادکنه روحشو خیلی دلموسوزوندبارفتنش... چقدرگریه کردم براش ازطرفی غبطه میخوردم که الان اون داره اقاجانمو میبینه ومن نه.... 
    همیشه فکرمیکردم فقط ماکه توخونه های شهر زندانی هستیم ازروستالذت میبریم وخودروستاییها انقدر که سختی میکشن لذتشو نمیبینن ولی حالادیدم که شادیهاوشیرینیهاش براشماهاهم مثل ماموندگارو دوست داشتنیه. گدارزیبا.... گدار زلال  گدارعظیم... عجب هیبتی داشت....چه بود وچه شد! راستی اون خونه ی احمد بیگ بود؟ 
    پاسخ:
     سلام به دختر دایی عزیز خودم.چؤخ خؤش گلیبسیز.

    نظر لطفتونه.خوشحالم کردین.خودم هم موقع نوشتن گریه میکردم.

    بعضی وقتا جای خالی شون به شدت احساس میشه.خوش به سعادتشون

    از وقتی یادم میاد اون خونه رو خالی دیدم.همین قد میدونم که توی راهدانه بود.

    "از مادرم پرسیدم گفت بله خونه ی احمد بیگه.پدر بزرگ آسیه خانم."

    لذت زندگی روستایی فقط به طبیعتش یا

    به شیر و ماست و کره و تخم مرغ محلی و نون تافتونای تنورای داغش نبود

    به اون صفایی بود که در سایه ی این نعمتها داشتیم.به رفت وآمد فامیل و

    بگو بخندشون.وای که چقد دلم برا اون روزا تنگ شد.نمیدونم حالا چرا اینقده

    پاستوریزه شدیم و خودمونو  تو قرنطینه نگه میداریم.سورپرایز شدن بامهمونای

    سرزده کجا !!! دعوتای تشریفاتی الان کجا !!

    بیست تا مهمون یه دفه میریختیم سر میزبان.میزبان هم یه دونه مرغ کاکل زری

    کیش کیش میکردو نهار به راه بود...نطقم باز شد ایشالا فرصت کنم ادامه شم مینویسم.

    خدمت خانواده محترم سلام مخصوص برسونید.راستی چن ساله خونه ی ما نیومدین؟؟

    سلام

     چقدر دلم میخواست نقده بودم و اون خونه رو میخریدم و باسازی می کردم و استفاده می کردیم

    خدا بیامرزه خواهر مهربانت را من هم دیده بودمش

    خیلی قشنگ نوشتی
    پاسخ:

    سلام طاعات قبول ان شاءاله

    بله از شما که همیشه متواضع و خوش نیت شناختمتون انتظار میره

    که بخواهید بازسازی کنید  حتی خونه مخروبه رو.

    خوشحالم که از خواهرم خوبی در ذهن ها مونده.

    بسیار ممنونم از نظر لطفتون.و سپاسگذارم از اینکه با داشتن

     مشغله کاری زیاد باز هم برا خوندن نوشته هام

    وقت گذاشتید.

     

    ساغ اول

     

    پاسخ:

    یاشاهمشهری.

    کاش معرفی هم میکردید.اینجانب به ناشناخته ها کنجکاوم شدیدآ

     

     

    خیلی عالی بود ممنون وقط تصاویر تپه حسنلو خیلی تار بود.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    سئو قیمت درب اتوماتیک شیشه ای چاپ مقاله کرکره برقیکرکره برقی انجام پروژه های دانشجویی آموزش تعمیرات موبایلدرب اتوماتیک