قاصد سلدوز

یک نظر زیبا

يكشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۱:۱۷ ب.ظ


 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ...
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید


گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا...؟
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ...
عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ...
راه عشق و عاشقی , مستی ونجوا را کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ...
عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ...
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ...
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ...
گریه کردآهی کشید وزینب کبری کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ...
عکس مهدی راکشید و به چه بس زیبا کشید


گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
 
 
"این شعری که خوندید یکی از دوستای خوبم
 
بین نظرات گذاشته بود.ادبیاتم ضعیفه درمورد
 
 شاعرش چیزی نمیدونم.خوندم به دلم نشست.
 
گفتم شما هم بخونیدش."
 

امیداست که شما با نشر این شعر استثنائی و زیبا؛باعث خیرات و برکات عالی برای خود وخانواده ی خود و همه عالم شوید.انشاالله

التماس دعای عهدوفرج مولایمان اباصالح المهدی جان

را از هم بخواهیم و فراموش نکنیم


خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
بی نهایت خسته و افسرده ام

تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

روی من خروارها از خاک بود
وای، قبر من چه وحشتناک بود!

بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود

هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد

نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود!

هر چه کردم سعی تا گویم جواب
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب

از سکوتم آن دو گشته خشمگین
رفت بالا گرزهای آتشین

قبر من پر گشته بود از نار و دود
بار دیگر با غضب پرسش نمود:

ای گنه کار سیه دل، بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر

گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
گوش گویا نامشان نشنیده بود

نامهای خوبشان از یاد رفت
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو

هر چه می کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم بود مملو از گناه

کارهای زشت من بسیار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود

چاره ای جز لب فرو بستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود

عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بی تاب شد

چون ملائک نا امید از من شدند
حرف آخر را چنین با من زدند:

عمر خود را ای جوان کردی تباه
نامه اعمال تو باشد سیاه

ما که ماموران حق داوریم
پس تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هرکجا و دل فکار
می کشیدندم به خِفّت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان
دیگران چون نجم و او چون کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور

لب که نه، سرچشمه ی آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات

چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب انسان می زدود

بر سر خود شال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کِی به زیبائی او گل می رسید
پیش او یوسف خجالت می کشید

دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)
من کجا و دیدن روی حسین (ع)

گفت: آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه این جا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد

بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است

اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید

بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من

اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود

تا به دنیا بود از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده

قلب او از حب ما لبریز بود
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود

با ادب در مجلس ما می نشست
قلب او با روضه ی من می شکست

حرمت ما را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت

اشک او با نام من می شد روان
گریه در روضه نمی دادش امان

بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا (س) می برم

هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود

کشته اشکم، شفیع امتم
شیعیان را مُنجِیَم از درد و غم

گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوی محبت میدهد

سختی جان کندن و هول جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب

در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم

آری آری، هرکه پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است

ناگهان بیدار گردیدم زخواب
از خجالت گشته بودم خیس آب

دارم اربابی به این خوبی ولی
می کنم در طاعت او تنبلی؟!

من که قلبم جایگاه عشق اوست
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

من که گِریَم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟

من که گوشم روضه ی او را شنید
پس چرا شد طالب ساز پلید؟

چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگی از روی مولایم خجل

شیعه بودن کی شود با ادعا؟
ادعا بس کن اگر مردی بیا

پا بنه در وادی عشق و جنون
حبّ دنیا را ز قلبت کن برون

حبّ دنیا معصیت افزون کند
معصیت قلب ولیّ را خون کند

باش در شادی و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بی دینان جدا

قلب مولا را مرنجان ای جوان
تا شوی محبوب رب مهربان

سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند
غافل از واقعه ی روز حسابت نکند

ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی (ع)
آن چنان باش که ارباب جوابت نکند

 

 

  • اکرام

نظرات  (۱۲)

  • جواب یه اس ام اس
  • خودش گفتـــه :

    "یَدُ اللَّهِ فَـــوْقَ أَیْدِیهِــــمْ"
    یعنی بنـــده ی من
    نگران فردایت نباش
    از اَفعال آدمهای اطــــرافت دلگیر نباش
    اخم نکن
    کاری از آنها بر نمی آید
    تا من نخواهم برگ از درخت نمی افتد...
    ♥•٠·
    اگر ایمانمان همان بود که خدا میخواست
    باورمان میشد که خدا همه چیز و مابقی هیچ اند...
    بی شک آرامش مان هم بیشتر بود

  • عبرت انگیزه... به شرط حوصله!
  • عبرت انگیزه... به شرط حوصله!
    "لطفا تا انتها بخوانید"
    ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺑﺴﺎﻃﺶ ﺭﺍ ﭘﻬﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ؛
    ﻓﺮﯾﺐ ﻣﯽ ﻓﺮﻭﺧﺖ !!
    ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻭﺭﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻫﯿﺎﻫﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ
    ﻫﻮﻝ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻨﺪ...
    توﯼ ﺑﺴﺎﻃﺶ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﻮﺩ : ﻏﺮﻭﺭ، ﺣﺮﺹ، ﺩﺭﻭﻍ، ﺟﻨﺎﯾﺖ ﻭ ...
    ﻫﺮﮐﺲ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯾﺶ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ...
    ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺗﮑﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻗﻠﺒﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ
    ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺍﯾﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ
    ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺯﺍﺩﮔﯿﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ ﺟﻬﻨﻢ ﻣﯿﺪﺍﺩ
    ﺣﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﺩ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺫﻫﻨﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪ...
    ﻣﻮﺫﯾﺎﻧﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
    ﻣﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ
    ﻓﻘﻂ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺑﺴﺎﻃﻢ ﺭﺍ ﭘﻬﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﺠﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﻢ...
    ﻧﻪ ﻗﯿﻠﻮﻗﺎﻝ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺨﺮﺩ...
    ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ! ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺧﻮﺩﺷوﻥ ﺩﻭﺭ ﻣﻦ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ...
    ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻓﺮﻕ ﻣﯿﮑﻨﯽ...
    ﺗﻮ ﺯﯾﺮﮐﯽ ﻭ ﻣﻮﻣﻦ، ﺯﯾﺮﮐﯽ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ...
    ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ، ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻫﺮﭼﯿﺰ ﻓﺮﯾﺐ ﻣﯿﺨﻮﺭﻧﺪ...
    ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺴﺎﻃﺶ ﻧﺸﺴﺘﻢ
    ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﯼ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮎ ﻻ ﺑﻪ ﻻﯼ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻮﺩ...
    ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ :
    ﺑﮕﺬﺍﺭ ﯾﮑﺒﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﺪﺯﺩﺩ...
    ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺟﻌﺒﻪ ﯼ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ...
    ﺗﻮﯼ ﺁﻥ ﺍﻣﺎ ﺟﺰ ﻏﺮﻭﺭ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩ...
    ﺟﻌﺒﻪ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ
    ﻭ ﻏﺮﻭﺭ ﺗﻮﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﯾﺨﺖ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﻓﺮﯾﺐ...
    ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ، ﻧﺒﻮﺩ !
    ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺟﺎﮔﺬﺍﺷﺘﻢ...
    ﺗﻤﺎﻡ ﺭﺍﻩ ﺩﻭﯾﺪﻡ، ﺗﻤﺎﻡ ﺭﺍه را لعنتش ﮐﺮﺩﻡ، ﺗﻤﺎﻡ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺧﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ...
    ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺩﺭﻭﻏﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﺵ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﮕﯿﺮﻡ..
    ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺭﺳﯿﺪﻡ، ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺍﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﺁﻧﻮﻗﺖ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﻫﺎﯼ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ
    ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ که ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﯽ ﺩﻟﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﻡ...
    ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺷﻨﯿﺪﻡ ...
    ﺻﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺑﻨﺪﻩ ﯼ ﻣﻦ ﻣﮕﺮ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﺫﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﻮﯼ ؟
    ﺗﻮﺑﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﯿﻢ، ﺑﺮﺧﯿﺰ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ !
    ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺩﺷﻤﻦ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﺷﻤﺎﺳﺖ ..ﺍﻧﻪ ﻋﺪُﻭٌّ ﻣُﺒﯿﻦ ...
    ﻭ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺑﻪ ﺳﺠﺪﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ...
    ﺑﻪ ﺷﮑﺮﺍﻧﻪ ﻗﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
    پاسخ:

    وای چقدر عالی بود...منقلب شدم.ایشالا که فراموش نکنم.

     

    منم باید شکرکنم که دوست خوبی مثل تو دارم.

     

    اممم میگم پس پرنده هامون چی شدند بزرگ شدند؟؟؟؟؟؟؟؟
    پاسخ:

    مردن.قسمت نشد مادری کنم براشون.

     
    خدایا دانشی عطا فرما تا کمتر قضاوت کنم.
    آرامشی عطا فرما تا دیرتر برنجم.
    محبتی عطا فرما تا زودتر ببخشم.
    آسایشی عطا فرما تا بیشتر فرصت دهم. 
    دیدگانی عطا فرما تا زیبائی ها را بیشتر ببینم. 
    زبانی عطا فرما تا با شادی سخن گویم. 

    خدایا، اندیشه‌ام را در مسیری معنوی و روحانی قرار ده،  تا روحم را با تو درآمیزم، و لذت ِ بودن ِ با تو را در لحظه لحظه‌ی زندگی‌ام دریابم.
     
    خدایا،  اندیشه‌ام را چنان محکم ‌ساز که به حقیقت و عقلانیت متعهد باشم، و تنها بر پایه فهم و تشخیص خودم از زندگی،  زندگی کنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و دیگران از من می‌خواهند فراتر بروم.

    خدایا، به من بینشی عطا کن که هیچ وقت خود را با دیگران مقایسه نکنم، بر آنهایی که از من برتر هستند حسد نورزم،و بر آنها که پایین ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت کنم و همواره در این اندیشه باشم که از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم.

    خدایا، به من فهمی عطا کن تا تفاوتهای خود با دیگران را دریابم، و بفهمم که با شخصیت منحصربه فردی که دارم قاعدتا زندگی منحصربه فردی نیز برای خود خواهم داشت، که از جهاتی می تواند متفاوت از زندگی دیگران باشد،مهم آن است که به تفاوتهای خودم و تفاوتهای دیگران احترام بگذارم و زندگی ام را منطبق با آن چه هستم، شکل ببخشم.

    خدایا، توانایی ِ عشق به دیگری را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترین لحظات لذت زندگی ام، لحظاتی باشد که بدون هیچ نوع چشمداشتی، خدمتی به همنوع ام می کنم.

    خدایا، مرا از هر نوع نفرت و کینه ای که حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها کن، تا با رهایی از نفرت و کینه، بتوانم دیگران را آن طور که هستند، بپذیرم و دوست بدارم. 

      خدایا، فهم مرا از زندگی آن چنان ژرف ساز تا قوانین آن را دریابم، و بفهمم که در زندگی چیزهایی هست که قابل تغییر نیست، قوانینی هست که از آنها تخطی نمی توان کرد، تا ساده لوحانه نپندارم که هر آنچه می خواهم را می توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزومی کنم خواهم داشت.

    خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگی ام، در لحظه حال و برای آنچه هم اکنون می گذرد زندگی کنم،و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است، و دغدغه بیش از حد برای آینده ای که هنوز نیامده است، نادیده نگیرم.

    خدایا مگذار که در بند گذشته باقی بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ی کشف حقیقت را در درونم شعله ور ساز که هیچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام و آبرو ، حیثیت و شخصیت اجتماعی ام بدان وابسته است، از حقیقت هایی که هم اکنون بدان ها دسترسی می  یابم، و ممکن است همه آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام به چالش بکشد و بی اعتبار سازد‏، محروم نمانم.

    خدایا، مرا به انضباطی درونی متعهد کن، تا بفهمم و بدانم که هر کاری که دوست دارم و از آن لذت می برم را مجاز نیستم که انجام دهم.

    خدایا، کمکم کن تا عمیقا دریابم که زندگی بیش از آنچه اغلب می پندارند جدی است، و برای هیچ انسانی استثنا قائل نمی گردد، همه ما  برای آنچه می خواهیم و در آرزوی آن هستیم باید تلاش کنیم و شایستگی و لیاقت به دست آوردن آن را داشته باشیم.

    خدایا، به من بیاموز که بدون شایستگی و لیاقت داشتن چیزی، نخواهم که تو آن را از آسمان برایم بفرستی.
    و در آخر ؛
    خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار ، تا در آن لحظاتی که طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد، نوای دلنشین و آرام بخش  حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد
  • حق خدا و حق مردم
  • بهشت از دست آدم رفت از آن روزی که گندم خورد

    ببین چی میشه اون کس که یک جو از حق مردم خورد

    کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدند

    ی روزی هر کسی باشن حساباشونو پس می دهند

    عبادت از سر وحشت  واسه عاشق عبادت نیست

    پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیست

    از سر آزادگی مردن ته دلدادگی میشه

    یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه

    کنار سفره خالی یک دنیا آرزو چیدند

    بفهمند آدمی‘ یک عمر بهت گندم نشون می  دهند

    بذار بازی کنند بازم برامون با همین نقشه

    خدا هرگز کسایی را که حق خوردند نمی بخشه

    کسایی که به هر راهی روزیتو می گیرند

    گمونم یادشون رفته که یک روزی می میرند

    جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم

    همه یک روز می فهمند چه جور زندگی کردیم

  • ن. علمی نیک
  • عالی....به من سر نمیزنی!!!!
    پاسخ:
    سلام چشم حتما میام به شرطی که فرصت پیدا کنم
  • یه شعر زیبا
  •  

    امیداست که شما با نشر این شعر استثنائی و زیبا؛باعث خیرات و برکات عالی برای خود وخانواده ی خود و همه عالم شوید.انشاالله

    التماس دعای عهدوفرج مولایمان اباصالح المهدی جان

    را از هم بخواهیم و فراموش نکنیم


    خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
    بی نهایت خسته و افسرده ام

    تا میان گور رفتم دل گرفت
    قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

    روی من خروارها از خاک بود
    وای، قبر من چه وحشتناک بود!

    بالش زیر سرم از سنگ بود
    غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود

    هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت
    سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

    خسته بودم هیچ کس یارم نشد
    زان میان یک تن خریدارم نشد

    نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی
    ترس بود و وحشت و دلواپسی

    ناله می کردم ولیکن بی جواب
    تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

    آمدند از راه نزدم دو ملک
    تیره شد در پیش چشمانم فلک

    یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
    دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

    گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود
    لرزه بر اندام من افتاده بود!

    هر چه کردم سعی تا گویم جواب
    سدّ نطقم شد هراس و اضطراب

    از سکوتم آن دو گشته خشمگین
    رفت بالا گرزهای آتشین

    قبر من پر گشته بود از نار و دود
    بار دیگر با غضب پرسش نمود:

    ای گنه کار سیه دل، بسته پر
    نام اربابان خود یک یک ببر

    گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
    گوش گویا نامشان نشنیده بود

    نامهای خوبشان از یاد رفت
    وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

    چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
    بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

    در میان عمر خود کن جستجو
    کارهای نیک و زشتت را بگو

    هر چه می کردم به اعمالم نگاه
    کوله بارم بود مملو از گناه

    کارهای زشت من بسیار بود
    بر زبان آوردنش دشوار بود

    چاره ای جز لب فرو بستن نبود
    گرز آتش بر سرم آمد فرود

    عمق جانم از حرارت آب شد
    روحم از فرط الم بی تاب شد

    چون ملائک نا امید از من شدند
    حرف آخر را چنین با من زدند:

    عمر خود را ای جوان کردی تباه
    نامه اعمال تو باشد سیاه

    ما که ماموران حق داوریم
    پس تو را سوی جهنم می بریم

    دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
    دست و پایم بسته در زنجیر بود

    نا امید از هرکجا و دل فکار
    می کشیدندم به خِفّت سوی نار

    ناگهان الطاف حق آغاز شد
    از جنان درهای رحمت باز شد

    مردی آمد از تبار آسمان
    دیگران چون نجم و او چون کهکشان

    صورتش خورشید بود و غرق نور
    جام چشمانش پر از خمر طهور

    لب که نه، سرچشمه ی آب حیات
    بین دستش کائنات و ممکنات

    چشمهایش زندگانی می سرود
    درد را از قلب انسان می زدود

    بر سر خود شال سبزی بسته بود
    بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

    کِی به زیبائی او گل می رسید
    پیش او یوسف خجالت می کشید

    دو ملک سر را به زیر انداختند
    بال خود را فرش راهش ساختند

    غرق حیرت داشتند این زمزمه
    آمده اینجا حسین فاطمه؟!

    صاحب روز قیامت آمده
    گوئیا بهر شفاعت آمده

    سوی من آمد مرا شرمنده کرد
    مهربانانه به رویم خنده کرد

    گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)
    من کجا و دیدن روی حسین (ع)

    گفت: آزادش کنید این بنده را
    خانه آبادش کنید این بنده را

    اینکه این جا این چنین تنها شده
    کام او با تربت من وا شده

    مادرش او را به عشقم زاده است
    گریه کرده بعد شیرش داده است

    خویش را در سوز عشقم آب کرد
    عکس من را بر دل خود قاب کرد

    بارها بر من محبت کرده است
    سینه اش را وقف هیئت کرده است

    سینه چاک آل زهرا بوده است
    چای ریز مجلس ما بوده است

    اسم من راز و نیازش بوده است
    تربتم مهر نمازش بوده است

    پرچم من را به دوشش می کشید
    پا برهنه در عزایم می دوید

    بهر عباسم به تن کرده کفن
    روز تاسوعا شده سقای من

    اقتدا بر خواهرم زینب نمود
    گاه میشد صورتش بهرم کبود

    تا به دنیا بود از من دم زده
    او غذای روضه ام را هم زده

    قلب او از حب ما لبریز بود
    پیش چشمش غیر ما ناچیز بود

    با ادب در مجلس ما می نشست
    قلب او با روضه ی من می شکست

    حرمت ما را به دنیا پاس داشت
    ارتباطی تنگ با عباس داشت

    اشک او با نام من می شد روان
    گریه در روضه نمی دادش امان

    بارها لعن امیه کرده است
    خویش را نذر رقیه کرده است

    گریه کرده چون برای اکبرم
    با خود او را نزد زهرا (س) می برم

    هرچه باشد او برایم بنده است
    او بسوزد، صاحبش شرمنده است

    در مرامم نیست او تنها شود
    باعث خوشحالی اعدا شود

    کشته اشکم، شفیع امتم
    شیعیان را مُنجِیَم از درد و غم

    گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
    قلب او بوی محبت میدهد

    سختی جان کندن و هول جواب
    بس بود بهرش به عنوان عقاب

    در قیامت عطر و بویش می دهم
    پیش مردم آبرویش می دهم

    آری آری، هرکه پا بست من است
    نامه ی اعمال او دست من است

    ناگهان بیدار گردیدم زخواب
    از خجالت گشته بودم خیس آب

    دارم اربابی به این خوبی ولی
    می کنم در طاعت او تنبلی؟!

    من که قلبم جایگاه عشق اوست
    پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

    من که گِریَم بهر او شام و پگاه
    پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟

    من که گوشم روضه ی او را شنید
    پس چرا شد طالب ساز پلید؟

    چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
    جملگی از روی مولایم خجل

    شیعه بودن کی شود با ادعا؟
    ادعا بس کن اگر مردی بیا

    پا بنه در وادی عشق و جنون
    حبّ دنیا را ز قلبت کن برون

    حبّ دنیا معصیت افزون کند
    معصیت قلب ولیّ را خون کند

    باش در شادی و غم عبد خدا
    کن حسابت را ز بی دینان جدا

    قلب مولا را مرنجان ای جوان
    تا شوی محبوب رب مهربان

    سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند
    غافل از واقعه ی روز حسابت نکند

    ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی (ع)
    آن چنان باش که ارباب جوابت نکند

  • چرا آرزو کنم؟
  • بنده ای به خدا گفت : اگر تو تقدیر مرا نوشتیه ای پس چرا آرزوکنم؟

    خدا جواب داد :شاید نوشته ام ................

    "هر آنچه آرزو کند"

  • دوست چیز دیگریست
  • ﺩﻭﺳﺖ ﻋﺠﺐ ﺍﻣﻨﯿﺖﺧﻮﺑﯽ ﺳﺖ...

    ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ...

    ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭﺩ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ -

    ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻧﺎﭼﯿﺰ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﮔﺮﺍﻥ -

    ﺑﯽ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﻣﯿﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ...

    ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﯽ...

    ﺍﺯ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﻫﺎﯾﺖ...

    ﺩﻭﺳﺖ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺁﺯﺍﺩ ﺗﻮﺳﺖ،

    ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺗﻮﺳﺖ...

    ﻧﺎﻣﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪ...

    ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﺵ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪ...

    ﺩﻭﺳﺖ ﻋﺮﻑ ﻧﯿﺴﺖ،
    ﻋﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ،

    ﻣﻌﺬﻭﺭﯾﺖ ﻧﯿﺴﺖ...

    ﺩﻭﺳﺖ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻧﺴﺒﺘﯽﻣﺒﺮﺍﺳﺖ...

    ﺩﻭﺳﺖ ﺳﺎﯾﮕﺎﻩ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺳﺖ...

    ﺗﺎ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭﯼ!
    ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻧﯽ ﺍﺕ ﺳﻬﯿﻢ ﮐﻨﯽ،

    ﺩﻭﺳﺖ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﺖ....

    دوستت دارم دوست خوبم....

    پاسخ:

    دوست چیز دیگریست مخصوصا اگه از نوع معصومه باشه

     

    لطف داری عزیز

     

     

    تو زندگیم سعی کردم با کسایی دوست بشم که تکمیلم کنن

     

    ونداشته های منو داشته باشن دوستای صمیمی من همیشه قبل از اینکه دوستم باشن

     

    استادم هستن.بخاطر همین همیشه بهشون افتخار میکنم.از داشتنت خوشحالم دوست صمیمی خوبم

     

     

     

     

    عمه قزی کجای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    پاسخ:
    همینجاااااااااام..
  • زندگی زیباست
  • سلام گلم خوبید تو سال نود و چهار منتظر نوشته های امید بخشتون هستم .روزهای خوبی برات آرزو دارم
    پاسخ:

    سلام عزیز ممنون از نظرلطفت.فراغت از کارباعث شده فرصت بیشتری برای امورات شخصی پیداکنم.

    چشم به محض اینکه عکسامو گذاشتی منم میرم دنبال نوشته هاشون.

    راستی نبات متبرک آوردم واسه مادربزرگ مهربانت.

  • فرشته مهربانی (برای همه مادرهای مهربون )
  • یک پسر کوچک از مادرش پرسید : چرا گریه می کنی ؟

    مادرش به او گفت: زیرا من یک زن هستم

    پسر بچه گفت: من نمی فهمم

    مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید

    بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می کند

    پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زنها برای هیچ چیز گریه می کنند

    پسرک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها  بی دلیل گریه می کنند . بالاخره سوالش را برای یک فرشته مطرح کرد و مطمئن بود که فرشته جواب را می داند.

    او از فرشته پرسید: چرا زن ها به آسانی گریه می کنند ؟

    فرشته گفت : خدا زمانی که زن را خلق کرد می خواست که او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفرید تا بار همه دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد به او یک نیروی درونی قوی داد تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آنها را نیز داشته باشد

     به او توانایی داد که در جایی که همه از او جلو رفتند نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود به او توانایی نگهداری از خانواده اش را داد حتی زمانی که مریض یا پیر شده اند بدون این که شکایتی بکند .

     به او عشقی داده که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند .

    به او توانایی داد که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد به او این شعور را داد که درک کند.

    به او این توانایی را داد که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند

    و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد .

    فرشته گفت: زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست و در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    سئو قیمت درب اتوماتیک شیشه ای چاپ مقاله کرکره برقیکرکره برقی انجام پروژه های دانشجویی آموزش تعمیرات موبایلدرب اتوماتیک