قاصد سلدوز

طنزهای زورکی

شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ۱۱:۱۲ ق.ظ

 باز باران باترانه شرّوشر بر بام خانه

 

یادم آرد فرش زنداش زیر نایلون روی ایوون

 

فرش ماهم خیسه آب وکنج خانه

 

آبجی بیچاره هر روز میکشه سشوار به قالی

 

آفتاب ازما فراری

 

بشنو ازمن دختر من

 

پیش چشم مرد فردا

 

خاستی با خودنمایی

 

مهر خود بر دل نشانی

 

یا که پیش مادر او ردی از سلیقه گذاری

 

خانه ات از دم تکانی...

 

خاطرت باشد یه هفته قبل ِ شست وشوی منزل

 

شوهرت را بر نشانی روی پخش موج رنده

 

گرنبودت در جهازت ماهواره

 

یا که ال ای دی نداشته در کنار آن بابایی...

 

برنشانش شوهرت را پشت تی وی

 

یا که مجبورش کن نشیند

 

پای گزارشهای هفته یا که اخبار هوایی

 

هرچه باشد،رادیویی مادیویی

 

چه بدانم !! از همین کوفتای تازه

 

هست توی هر مغاره..ازیه جایی مطمئن شو

 

تاکه خورشیدوستاره

 

پشت هم تابد یه باره

 

توی فصل خوب گرما

 

هرچه زیرانداز وقالی

 

یاکه آن تک فرش خالی

 

هرچه بود از دم بریزی روی ایوونت بساوی

 

گور بابای کم آبی 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه مشتری داریم جانبازه

 

بیمه درمان تکمیلیشون باماست

 

فاکتورهای درمانشو آورده بود تحویل بده

 

چشم مصنوعیشو داد بیرون گفت نگاه کنید

 

این بیشتر از ترکشام اذیتم میکنه


من همیشه از ترس اینکه به سلامتیم مغرور بشم یا مبادا دل کسی رو بشکنم


به معلولیت کسی دقت نمیکنم ولی چون



قبلا شنیده بودم آقای جانباز رفته بوده شعبه ارومیه،اونجا که چشمشو میده بیرون


یکی از خانمهای کارمند شعبه غش میکنه.به همین خاطر کنجکاو بودم


ببینم چشمش چطوریه.یه مشتری ِ بنگاهی داشتیم،هم زمان توی دفتر بودن

 

خانم سلیمی هم صداش در نمی اومد


بعده رفتن آقای جانبازخانم سلیمی گفت خدا،

 

هم به خودش هم به خانواده ش صبر بده واقعا سخته 

 

من حتی دلم نیومد نگاه کنم(اونجاشو من می دونستم چرا)

 

 بنگاهیه خیلی تأسف آمیز گفت:ای بابا شما دل نگاه کردن به چشم مصنوعیشو نداری

 

من چشم واقعیشو وقتیکه ترکش خورد رو زمین دیدم

 

خانم سلیمی برگشت گفت مگه تو هم جبهه رفتی؟؟؟

 

گفت بله موقع جنگ تو شلمچه بودم.

 

گفت بشین بینیم بابا واسه چی؟-کشته مرده ی این اخلاقش بودم همیشه رک حرفشو میزد



انگار به دلم افتاده بود که می پرسه -:نادر فلانی رفته بودی تانک معامله کنی؟؟


دقیقا همونم پرسید

 

گفت نه بابا اون موقع پاسدار بودم.ماموریتمون شلمچه بود

 


اینجور مسایل برای خانم سلیمی یک سوژه تازه بود.هم برای اینکه دلش به حال آقای جانباز می سوخت


هم بخاطر اینکه از راست و دروغ بنگاهیه سر در بیاره


آقای جانباز هم ولایتی شوهرش بود خانم سلیمی فرداش رفت و پیگیر شدو امد؛


گفت دیدی مرد گنده دروغ میگفت..اصلا آقای جانباز تو جبهه مجروح نشده،


دور وبر سال هفتاد که دموکرات ها تو منطقه بودن روستای اینا رو هم



مین گذاری میکنن این آقا هم با تراکتور داشته می رفته مزرعه ش


از روی مین رد میشه.ترکش زیاد داشته ولی وضع چشمش خیلی بد بوده


عمل جواب نمیده.مجبور میشن چشم مصنوعی بذارن براش.

 

 

 

 

  • اکرام

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
سئو قیمت درب اتوماتیک شیشه ای چاپ مقاله کرکره برقیکرکره برقی انجام پروژه های دانشجویی آموزش تعمیرات موبایلدرب اتوماتیک