قاصد سلدوز

۱۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

بوی نون تازه ی تنور مادربزرگ


بلالای برشته،روی آتیش


کدوی داغ تنوری وسط زمستوناش


بوی گرما،بوی آتیش،بوی دود


عطروبوی زندگی که توی هرخونه بود


بوی مادر شدن بچـّگیـــام


خوندن لالا ئـیه مادرونه،تو گوش عروسکــام

کره های تازه ای،که میذاشتم لای نون


سیبای تابستون باغ عموم


حتی اون چاه قدیمیش


حتی اون درخت پیــر


هندونه،خربزه هاش،که می خوردیم دل سیــر


با ایــنا تو زندگی پر می گیرم،با ایــنا تازگی از سر میگیرم


لذت پریدنام،تو آب سرد،خوردن سنگ وکلوخ با آه و درد


شادی خریدن دوبستنی،با یه لنگه دمپایی


جهیدن توی چمن،با ملخها،بستن دست وپای قورباغه ها


پرش سنگهای صاف روی آب رودخونه


خواهری رفته وباز باغ عمه مهمونه


هنوزم وقتی که نیست دلمو غم میگیره


چشمای منتظرم گرد ماتم میگیره




                                                                  باتشکر از سعیده خانم واشعار دیروزش

  • اکرام

به استحضار تمامی بستگان،دوستان،آشنایان،خوانندگان،بینندگان


وحتی شنوندگان محترم میرساند؛اینجانب طی کلنجار رفتن با اشعار


خوددچار مشکلی بغرنج گشته واز شما بزرگواران ،عاجزانه درخواست


یاری دارم؛بنده هر شعری که می نویسم،بعد از مرور وباز سازی احساس


میکنم،این اشعار تکراری بوده وقبلآ در جایی آنها را خوانده ام ولذا از


علاقه مندان به مطالعه ی کتابهای شعر،وکسانی که رشته ی روانشناسی


خوانده اند صادقانه درخواست میکنم مرا یاری کنند،تا آخرش ببینم


این اشعار از ذائقه ی شاعری من،همینطور قرّ و قرّ سرچشمه


گرفته یا اینکه حافظه ی مبارک در زمان ومکانی نا معلوم،آنها را


از شاعری نامعلوم کش رفته ودر خود ذخیره کرده،تا در زمانی مناسب


به اسم خود انتشار دهد؟باور بدارید؛راهنمایی هایتان را با کمال


فروتنی وعلاقه ی فراوان خریداریم.   


امضـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاء   قاصدسولدوز

  • اکرام

من خدا را دیدم..لب آن چشمه ی آب که روانش میدید،چشم تیز سهراب


من خدا را دیدم..درپر زاغ سیاهی،سرآن شاخه ی عریان درخت


من خدا را دیدم..پشت آن کوه بلند،که صدایش می کرد..درنی خود چوپان


من خدا را دیدم..درهمان خاطره ای که به پشتش بسته،مادری طفلک خود


من خدا را دیدم..بین این گندمزار،ته آن رود عمیق که خشن می چرخید


من خدا را دیدم..در حیای دختر.. درزبان مادر ..درصفای کودک


من خدا را دیدم..در دل ماهی تنگم که نفس داشت به لب


من خدا را دیدم..در همین گوشه ی تار، که وسیعش میبیند،عنکبوتی


که کمین کرده دران ،جهت روزی خود


من خدا را دیدم..در توان یک مور


من خدا را دیدم..در همین ظلمت شب،طی یک وحشت سرد


من خدا را دیدم..در همین تاریکی..به همین نزدیکی..

  • اکرام

دیروزاسکندر حاجی فیروزاومده بودنمایندگی،ناراحت شدم وقتی شنیدم یکی از آدمای خاطرات کودکیم توزندگیش مشکل داره..ازمریضی دخترش میگفت واینکه چقدرهزینه کرده تابیماریشودرمان کنه..ولی..فقط یکم بهترشده

وقتی یکیو میبینی که دوران پر از شیطنت ونشاطو هیجان بچگیتو یادت میندازه..دوس داری اونقد از زندگیش تعریف کنه که مزهءاون خاطرات چندبرابر بشه وقتی دیدمش بلافاصله یاد ترکهءبلند عباس افتادم که گرفته بوددستشو افتاده بوددنبالم..منم با هیجان تمام یه چشمم جلوی پام بودکه کرتا رو له نکنم ،یه چشمم به ترکهءعباس،که امیدواربودم وقتی پایین میادبه من نخوره هرچی قدرت داشتم ریخته بودم تو زانوهامو باسرعت میدویدم که دیدیم "مش ابراهیم عمونون اؤغلو"(پسر مش ابراهیم عمو)از کناردرختای سنجدمون رد میشه همونطور درحال دویدن به گوشم خورد که میگه"اؤغلان آدام باجیسین وورار؟؟" (پسرآدم مگه آبجیشومیزنه؟)چون دوازده سالی از مابزرگتر بودعباس آروم شد..

منتظرشدتا ردبشه،بعده رفتنش دوباره افتاد دنبالم..همینکه رومو کردم سمت عباس ببینم میاد یا نه؟ترکه پایین اومدو،درست،از کنارچشمم رد شد،خودمو زدم به موش مردگی ولو شدم تو "قوشا"(شیار آبیاری با عمق نیم متر که از وسط بوستان میگذشت وقت آبیاری یه جوی آب عمیق میشد که مینشستیم کنارش پاهامونو دراااز میکردیم توش خنکیش تو اون گرمای تابستون خیلی حال میدادبقیه وقتا خشک بود)دراز به دراز افتادمو دستمو گرفتم به چشممو داد زدم:وای ..کورشدم..سرمو بلند کردم زیر چشمی عکس العمل عباسو ببینم..دیدم عباس به دو داره ازم دور میشه از ترس اینکه تلافی کنم پا گذاشته بود به فرار چوبم تو دستش..از ته دل خنده م گرفت..باصدای بلند میخندیدم ..

که دیدم دوباره افتاد به جونم.
اون خنده ها شاید عمرشون کوتاه بودولی چنان مزه ای میداد که حتی بعد از یه کتک حسابی ..هنوزم که هنوزه..مزه ش یادم بود..وحالا..
..
دوباره برگشته بودم به اون صحنه..به اون دوران..وکسی که دیدنش منو یاد اون لحظات شیرین و خوش انداخته بود..داشت از تلخی های زندگیش تعریف میکرد، از غصه هاش ...از ناخوشی دخترش..
تازه باورم شد"واقعآ عمر خوشی ها کوتاهن..."

 

 

  • اکرام


ضمن پوزش از تاخیر؛


این چند روزه از بس سرم شلوغ بودبه قول اوستامون..یادم نمیاد


دیشب شام ..شورباخوردم یا سیب زمینی؟


واسه همین یه هفته س،از زیر سیبیلای دختردایی گرام رد میشمو


التماس میکنم،جون ننه جون پاشو این دوتا خاطره ی مارو بذار وبلاگمون


خالی نمونه.فرصت دوباره نوشتنوندارم.


قسم..التماس..تشویق..تهدید..هیچکدوم فایده نداشت.


پا نشد که نشد!!!!!!!!


حالا باقیافه ی مجید دلبندم،برگشتم خونه ودست از پا درازتر..


خودکارگرفتم دستمو،دارم اتفاقای این روزا رو تو ذهنم،عقب جلو میکنم


تاشاید بتونم یه مورد جالب برا زوم کردن پیدا کنم،فعلا بریم سراغ دیروزش


یه روز گرم تابستونی..از صبح با اشتیاق رسیدن به بعداز ظهر بایگانی


بیمه هارو تموم کردمو عصرکه شد،نشستم پای حرفای کامی جون،


آخه از وقتی میرم بیمه یه دوست تازه پیدا کردم،اوستامون سفارش


کرده هرموقع کارت تموم شدآزادی با کامی جونت چرخ بزنی.


منم که از اون فرصت طلباش...


تازه نشسته بودم پای درد دل با کامی جون که آبجی خانم زنگ زد


گفت:کارت تموم شد،بدوبیا خونه مهمون داریم..


آبجیو به توپ بستمو،سه چهار تا بدوبیراه نثار خودمو وسایل


قراضه ی خونه کردمو بلندشدم که برم،حالا مگه این کامی میذاره


صفحه ی روشنش هی وسوسه میکرد که بمونم.


چاره ای نداشتم یه کلیک کردم روی شات داون، کامپیوتر زبون


بسته که خاموش شد..سرمو انداختم پایین،راهمو کج کردم سمت


خونه.راسته که میگن قبل از اینکه بخوای کاری بکنی اگه خوب فکر


کنی بعدا پشیمون نمیشی..


راه رسیدن تا خونه رو فرصت داشتم خوووب فکر کنم.اولش تصمیم


گرفتم:خونه که رسیدم،یه دعوای جانانه بکنم،بعد..باخودم فکرکردم..:آخرش


که چی؟چه دعوا راه بندازم چه نندازم،این جون از من در میاد،پس دیگه


اوقات تلخی واسه چی؟از اون گذشته،عهدی که باقلمم گذاشته بودم


چی میشد؟این بود که تا رسیدن به خونه یه برنامه ی حسابی واسه


تمیز کردن خونه ریختم.همه ی نقطه ضعفهارو برآوردکردم؛جارو خرابه،


مهمونا غریبه ن،درست هم بعده نماز مغرب وعشا میرسن.


خونه که رسیدم دیدم جناب تراکتور،از ده تشریف آوردنو لمیدن وسط حیاط !!


وای خدای من..گل بود به سبزه نیزآراسته شد!قربون صدقه ی برادرزاده م


رفتم که بذاردش توکوچه..کلیدای خونه رو برداشت،فکر کردم با سوئیچ


اشتباه گرفته پرسیدم؛پس چرا با اونا؟؟!!جواب داد:آخه سوئیچ گم شده


با اینا روشنش میکنیم ماشالّـا!! همه ی وسایل کار و زندگی ما از دستی


گرفته تا ماشینیش از دم دیجیتالن،همه شونم مهندس مخصوص دارن.


چه میشه کرد؟عصرتکنولوژی همینه!!تری که رفت زودی لباس عوض کردمو


افتادم به جون حیاط .اول از پله ها شروع کردم.


حالا از شانس ما یه خفّاشم باید صاف میومد گوشه ی پنجره ی ایوون


لونه میکرد.یه مثل داریم میگه خنده ی تلخ من ازگریه غم انگیزتراست..


قصه ی خونه ی ماست.حالا خنده دارترش این بودکه بایدهال به اون


بزرگیومثل بچه های هف هشت ماهه چهاردست وپا میرفتمو نپتون


میکشیدم.باز اگه مهمونا آشنا بودن میشد ماست مالیش کرد.ولی


الان من به این مردای غریبه چطور میگفتم بابا !!به هم ریختگی خونه


مااز بی سلیقگی دختراش نیست از بی خیالی حاج آقای خونه س؟؟


دلم میخواست بشینم رو همین پله ها که خفاشه نجس کرده بودو


به حال خودم که نه،به روزگار مادر پیرم که تو این پنجاه وپنج سال


از دست بابای بی خیالم،چه ها که نکشیده بود،زار بزنمو هق هق،


گریه کنم که یه اتفاقی افتاد..


مثل اون فیلمهای گنگستری که یارو رو می برن..بالای دار،طنابو میندازن


دور گردنش،تا میخوان چارپاه ی زیر پاشو بزنن،همون دم آخر،یکی توی


گردوغبار،بااسبش از راه میرسه،یه تیر هوا میکنه و طرفو رو نجات میده...


داداشی از راه رسیدباجاروبرقی زیر بغلش.دلم می خواست بپرم بالا و


همینکه قدم به صورتش رسید..بین زمین وهوا..یه ماچ گنده بندازم روی


لُــپـّای خوشگلش که وسایل زیر بغلشو خالی کردورفت که میوه هارو بیاره


یه باردیگه آب ریختم روپله هاورفتم سراغ جاروکشی،عرض نیم ساعت


خونه شدعین دسته ی گل!!طفلک آبجی هم مشتریاشو راه انداخت و


کار دوخت ودوزشونصفه گذاشتو اومدسرشستن ظرفها وحاضرکردن میوه ها


حالا بگم از آقای پدر؛قند تو دلش آب میشدوقتی میدیدداریم واسه


مهمونیش ازجون مایه میذاریم!مثل بچه مدرسه ایها هالو با من قدم


میزدو نظر میداد.خدایا!! یعنی تو دل این پیر مردهفتادوسه ساله هم،


هیجان بود،که بدونه جایزه براش چی خریدن؟؟


نه..از اوناش نبود که چشمش به دست این و اون باشه،ماشالـّا بزنم به تخته


از مال واموال هم کم نداشت.بیشتر دوست داشت قدر زحمتایی رو که


کشیده بود بدونن.بگذریم..خونه آماده بود و وسایل پذیرایی مهیـّا که


مهمونا در زدن. از همون بچـّگیامون مهمون غریبه ی مرد که میومدخونه 

 
ما بایدجیم میشدیم،حالا که بزرگ شده بودیم دیگه حساب همه چی


دستمون اومده بود.بابا که گفت؛اومدن..اومدن..من وآبجی چادربه سر


یه راست رفتیم سمت آشپزخونه مهمونا از اداره ی ارشاد اومده بودن


سه نفرروحانی بادو آقای دیگه که یکیشون دوربین دستش بود،کلی بابا


رو تحویل گرفتن وعکس انداختن.وبه پاس زحماتی(ازنوع معنویش)که ده


سال پیش واسه ساخت مسجد محله با دوستای مرحومش کشیده بود


ازش تشکر کردن ویه پتو بایه تقدیرنامه ی قاب شده،تقدیمش کردن.ما هم تو


آشپزخونه میوه ها رو دست به دست رسوندیم دست داداشی که ازشون


پذیرایی کنه،مهمونا یکم خوش وبش کردنوموقع خداحافظی دوباره چندتا


عکس یادگاری از بابا گرفتنو رفتن.


حالا بگم از خانوم مادر؛یکم گوجه فرنگی داشتیم که ننه جون داشت


تو حیاط پشتی می شست تا رب درست کنه،سرش خیــــــــلی


شلوغ بود،احتمالا ازاومدن و رفتن مهمونا هم اصلا خبر نداشت.


ولی این تصور من بود.بشنوید باقی داستانو؛


همینکه مهمونا پاشون رسیدبه ایوون،ننه جون از راه پله اومد تو هال


وبانگاهی که توش پراز شیطنت بودرو به ما کردوپرسید؛رفتن؟؟گفتم آره،


گفت سه تاشونم لباس روحانی داشتن،از باباتم کلی عکس گرفتن..


همونکه قدش بلند بودولباس شخصی داشت،همون چاقه!!..


وای خاک به سرم ننه!!؟؟تو اینارو از کجا میدونیی؟؟


جواب داد خوب نگاه کردم.


ازکجا؟؟!! از همین درز پایین در.


وای..حتما سایه ت افتاده،دیدن یکی پشت دره،اون بیچاره ها


حتی به ذهنشونم خطور نمیکرد؛یه پیرزن هفتاد ساله بخواد از


لای در دیدشون بزنه...وای خدا مغزم هنگ کرده


بودکنجکاوی تااین حد؟؟بااین سن؟؟بعدبابا یه خاطره تعریف


کردکه بخاطر بعضی مسائل امنیتی نمیتونم اینجا مطرحش کنم.


خاطره مربوط میشد به مادرم وکنجکاوییهایی که تو جوونیاش داشته


بابا ایول!! این ننه ی ما دست خانوم مارپلم از پشت بسته بود.


خلاصه جای همه تون خالی!! روزی که بابام جایزه گرفت یه بار دیگه


خانواده دور هم جمع شدیم و گل گفتیم وگل شنیدیم.


این وسط هم دوندگیهایی که داشتیم با یه خواب شبانه فراموش


شدن ورفتن.


خوب شد از همون اول دم شیطونو چیدم و عقلمو ندادم دستش!!وگرنه


الان نشسته بودم و به جای نوشتن از یه خاطره ی شیرین


حسرت یه روز تباه شده رو میخوردم!!


                                                                                                                                              

  • اکرام

باز هم دلتنگم..دلتنگ لحظه های سبز با تو بودن...


دلتنگ ثانیه های بی قرارخلوتم باتو...


بازدلم به هربهانه ای ،تورا میخواند،تورامی جوید،ذره ذره ی وجودم نیاز به


تو را آرام در گوشم نجوا میکند


تـشنگی یافتنت،زانوهای خسته ام را توان دوباره بخشیده،قدمهای


سنگینم از زمین برخواسته ودستهای امیدوارم به دامنت آویخته اند


جسمم،روحم،جانم،از تو..تنها ،تورا می خواهند،بخشش تورا..


کرم تو را..لطف تو را..رضـــــای تورا..نگاه تو را..،


تــو را..وفقط تــو را..ای تنها سرمایه ام! تنها کسم! تنها مونــسم!


چه زیباست صدایی که تورا به بزرگی یاد می کند!!


وچه زیباست ماهی که در آن فکروخیال تودر دلها حاکم است!!


وشبهایی که تنها یاد تو آرامش بخش قلبها ست!!شبهایی که در آن


خود را شرمنده ی اعمال خویش یافته،بی سرمایه..با دستانی خالی


در برهوت گناهانمان..به دنبال چشمه ای هستیم،تـا،دل زنگار بسته ی


خویش را در آن شستشو دهیم، ولی خودرا درمانده ترین مخلوقاتت


می یابیم،که باز..رحمتت را از لابه لای درهای بسته ی دلمان


و روزنه های غبار بسته اش با صلابت تمام منعکس میکنی و


مرحم قلبهای شکسته مان میشوی وباز می خوانی مان..


وبـــاز..می بخشی مان، وباز ..عزّتـمان می دهی.. وچه


بدبخت است دلی که درایــن شبهای عزیــز تورا نیابــد!!




  • اکرام

به نام یگانه مونسم

  پس از سی واندی سال سیروسیاحت در دفترزمانه وچشیدن 

  ناکامیهای فراوان ،آرزوهای دنیوی را با ذائقه ی خویش غریبه

  یافته... به قول امروزیها به سیم آخر زده وبی خیال دنیا گشتیم.

  از همین رو تصمیم گرفتیم باقی عمررا با خوشی هایش سرکنیم

  واز ناخوشی هایش قصه ساخته وبه ریش تلخی هایش بخندیم

  جهت رسیدن به این منظور نزد قلم خود ریش گرو گذاشته وعهد

  کردیم هرچه از خوب وبد..زیبا ونازیبا..خوشایند وناخوشایند..

  برایمان پیش آمدبه روی دفتر آورده..و تا آنجایی که برایمان مقدور  

  باشد..ناملایماتش را به باد تمسخر گرفته وملایماتش را شیرین تر

  جلوه دهیم.

  نمونه ای ازاین باب همان اشعار ترکی ست که تعدادی از دوستان

  ترجمه ی فارسی اش را خواسته بودند ،که چون مقداری هم

  بی نمک از آب درآمده ،از همین ابتدا از محضر بزرگواران پوزش
 
  می طلبیم.باشد که شما هم مثل ما دیده بر نازیباییهایش بسته

  وبه چشم اشعار مولانا بنگریدشان.


                 داستان زندگی ام این است

 
دختری به جستجوی کار         چون جوانان دیگر بی کار 

  صبح تا شب به دلسوزی         یافته از چشمه ای روزی      
 
  خواهرم چو مادری دلسوز       میـــکند سفارشم هر روز
 
  خواهری پرتلاش وزحمتکش    باتدبّــر ،هــمت سـرکش
            
   کندم نصیحت اینـگــونه          ای همه کار تو وارونه!!

  چون ریالت بر ریال افزود        بـچـپـانش در حسابت زود

  روزی از روز های نوروزی       پـدر از روی دلســوزی

 دست ودل بازی اش گل کرد     سر کیسه اش را شل کرد


...تا این جاشو داشته باش...

باقیش بین مطالب قدیمیه

همین زیر روی  مطالب قدیمی تر  کلیک کنیدلطفا

  • اکرام

اینم یه خاطره از یه نمایندهِ ی بیمه که عیدیاشو ریخته بود به حساب بیمه از عوض مشتریاش،که آخرش لو میره واز طرف خواهر دلسوزش مؤاخذه میشه:


  گلدیم سنه شعر قؤشام،حس گؤرمدیم اؤزؤمده


  ددیم بیر إس گؤندریم شارژ اؤلمادی گوشیمده


  فیکریمی سالدم ایشه،بارماغی تاخدیم دیشه


  کاغاذا گؤز ذیلّه دیم ،بیر سال چخار إیله دیم


  دیرناخلاری چینه دیم ،سؤرا بئله سویله دیم


  (حیدر بابا یامان گؤنه قالمیشام

                     پوللاریمی بیمه یه خش قؤیموشام)


   گؤزؤن یامان گؤرمسین،یازدغیم قره گلدی


  عمه قیزین کاغاذی تاپیب مدرک إله دی


  گتدی ،گلدی شعریمی هی گؤبسه دی تپمه


  ددی پولّارین هانی؟؟گتی  گؤرسد اؤزؤمه...


  (بو سؤزلر کی دمیشم اؤز یانیندا قالاجاق


  یؤخساباجیم دریمی سؤیؤب شیشه تاخاجاق)





اینم اصل مطلب به فارسی:




پولهای بی زبان را برداشته مثل هرروز راهی نمایندگی شدم..

  با خصلتهایی که درخود سراغ داشتم به یقین میدانستم که مدت

  اجتماع این نقدینگی یکجا ،به نصف روزی نخواهد انجامید.ودر این

  افکار..

 پولهای عیدی ام را ،هم         باحقوق جمع یک ماهم

 داده دست مشــتری نقدآ     تاکه پس آورد کم  کم

 چونکه خواهر این خبر بشنید    گفت باید که پولها رادید

   یا بیاور حقوق ماهانه         یا که بنشین نزد من خانه

  تو سرپیازی یاتهش دختر؟    حاصل کارت کرده ای پرپر

  چون هوا را پس دیدم وتهدید های خواهر را مبنی بر خلع از کار

  بیرون جدی یافتم همه چیز راتکذیب نموده ،مشغله ی کاری را

  بهانه کرده و قول دادم که در اولین فرصت برای خریدهای عیدانه

  ام روانه بازار شده و خویشتن را از دم نو نوار خواهم ساخت..

  در پی این تحولات..بامکافات بسیارمقداری نقدینگی فراهم ساخته

  راه بازار در پیش گرفته وچشم خواهر را به لباسهای نوی خویشتن

  روشن نمودیم.تا اینکه بالاخره اندکی دلش آرام گرفت.


  • اکرام

درحسرت معصومیت دوران کودکی؛

                

          بیرگؤن اوشاغیدوخ محبت آراسیندا


          سیندخ بؤیؤگ اؤلدوق اؤرکلر یاراسیندا

                 

         غم لر کی چؤخالدی سنین عشقین آزالدی           

                    

         قالانمیش آرزولاردان بوتون سینه تارالدی

                    

         شردن اؤدا دؤشدؤخ،آیاقلار،دالی قالدی         

                    

          سن وردیغین عشقین ءاله اؤندا تالاندی

                       

           عمرؤم چؤخالینجا ایمان بؤشاقالدی             

                  

          بیرتک جه دین اؤلسا اؤدا شیطانا قالدی

  • اکرام

ای سنین عشقین عمرؤمه حیات  

اؤشیرین سؤزلرین روحیمه نشاط


 ای گؤزل باخیشین عشقیمه دایاق

سالدغین محبت قلبیمه چراق
 


ای هامی بنده لر عزّتین ورن، پؤکؤلمؤش قنت لرهمّتین ورن


  آغلیان گؤزلره سن امیدسالان، قطـلنن قامته سن دایاخ ووران


مهریبان آنامنان سن منه یانان ،باغلانان قاپینی اؤزلره آچان


ای نفسلرین ایستی سین سالان

هامی دان دالی تک اؤزؤن قالان

پؤزؤلان سینه لر سنی آختاریر

سنی تاپمیان بیلیر تک قالیر

  • اکرام
سئو قیمت درب اتوماتیک شیشه ای چاپ مقاله کرکره برقیکرکره برقی انجام پروژه های دانشجویی آموزش تعمیرات موبایلدرب اتوماتیک